نتایج جستجو برای عبارت :

هنر های کودکانه من

قصه کبوتر و سنجاب
یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد.
درخت با همه حیوانات جنگل خوب بود و میوه هاي رنگارنگش را در اختیار همه حیوانات جنگل می گذاشت.
اما این کار سنجاب را اذیت می کرد او دوست داشت که درخت فقط مال او باشد.اما چون درخت این طورمی خواست سنجاب هم چیزی نمی گفت.
یک روز که هوا خیلی طو فانی بود یک کبوتر تنها که تو طوفان گرفتار شده بود به درخت پناه آورد و درخت هم بهش میوه و جاداد.باز
داستان کودکانه
موضوع: پول
زمانهاي قدیم مرد کفاشی زندگی می کرد . او کفشهايی را که می دوخت با چیزهايی که لازم داشت عوض می کرد .به نانوا کفش می داد و بجایش از او نان می گرفت . به شکارچی کفش می داد و از او گوشت می گرفت . ولی این کار بی دردسر هم نبود.
چون یک روز که پیش نانوا رفت تا از او نان بگیرد ، نانوا به او گفت من به کفش احتیاجی ندارم . کوزه سفالی من شکسته است ، برو یک کوزه بیار و بجایش نان ببر .کفاش نزد کوزه گر رفت و از او کوزه خواست . کوزه گر هم به او گفت
راز ماندگاری معروف‌ترین شعر کودکانه ایرانو درس‌هاي تبلیغاتی از آنقبل از مطالعه مقاله یک درخواست دارم: لطفاً یک شعر یا ترانه کودکانه به ذهنتان بیاورید.به نظرم معروف‌ترین ترانه کودکانه ایران شعر "یه توپ‌دارم قلقلیه" است. این ترانه تنها شعری است که بزرگ و کوچک همگی کامل آن را بلد هستیم. امروز می‌خواهم راجع به رازهاي ماندگاری این شعر کودکانه صحبت بکنم، بهتر است امروز به‌صورت جدی از خودتان بپرسید، چرا این ترانه کودکانه در ذهن افراد ماندگار
قصه تمیزی چه خوبه
یک روز کلاغ کوچولو روی شاخه‌ی درختی نشسته بود که یکدفعه دید کلاغ خال‌خالی ناراحت روی شاخه‌ی یک درخت دیگر نشسته است. کلاغ کوچولو پر زد و رفت پهلویش و پرسید: چی شده خال‌خالی جون؟ چرا این‌قدر ناراحتی؟» خال‌خالی با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: آخه دوست خوبم، من یادم رفته به مامانم بگم منو ببره سلمونی کلاغ‌ها و پرهامو مرتب و کوتاه کنه. مامانم چندبار گفت خال‌خالی بیا پنجه‌هاتو تمیز کنم، اما من‌ که داشتم پروانه‌ها را تم
قصه با موضوع ماجرای دندان خرگوش
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در یک جنگل زیبایک خرگوش بازیگوش بود که خیلی هویج دوست داشت .خرگوش کوچولو هویجاشو زیر بالشش می گذاشت . صبح که می شد یک هویج بر می داشت و می خورد .یک روز یک هویج بزرگ برداشت تا اومد گاز بزند دندونش لق شد.
خرگوش کوچولو خیلی ترسید دویدو رفت پیشه آقا بزه آخه آقا بزه دکتر جنگل بود. آقا بزه گفت بشین تا دندونتو برات بکشم تا اومد وسایلش و بیار خرگوش کوچولو ترسید و سریع بلند شد و رفت. خر
راز ماندگاری معروف‌ترین شعر کودکانه ایرانو درس‌هاي تبلیغاتی از آنقبل از مطالعه مقاله یک درخواست دارم: لطفاً یک شعر یا ترانه کودکانه به ذهنتان بیاورید.به نظرم معروف‌ترین ترانه کودکانه ایران شعر "یه توپ‌دارم قلقلیه" است. این ترانه تنها شعری است که بزرگ و کوچک همگی کامل آن را بلد هستیم. امروز می‌خواهم راجع به رازهاي ماندگاری این شعر کودکانه صحبت بکنم، بهتر است امروز به‌صورت جدی از خودتان بپرسید، چرا این ترانه کودکانه در ذهن افراد ماندگار
ساعت ۱۰شب بود و بچه ها باید می خوابیدن
آن ها شب بخیر گفتن و هر یک  به اتاق خواب خود رفتند
اما انگار اتفاقی افتاده بود و هر یک از آن ها در اتاق خوابشان ترسیده بودند
یعنی چه شده بود؟
تام که از شنیدن صدا خیلی وحشت زده شده بود، صدا را دنبال کرد تا ببیند که علت این صدا را پیدا کند
او بیرون پنجره را نگاه کرد و با دستانش شاخه درخت را کنار زد و به یک جغد برخورد کرد که در کوشه ای از درخت نشسته بود و داشت آواز می خواند
سوفی هم در اتاق خودش همین صدا را می شنید
قصه آدم برفی
یک روز در فصل زمستان که هوا خیلی سرد بود، ایلیا و الین در حیاط خانه برای خودشون یک آدم برفی درست می‌کردند. ایلیا دستش یخ کرد. الین گفت: دستکشت را دستت کن.» ایلیا از توی جیبش یک جفت دستکش درآورد و دستش کرد. آدم برفی آن‌ها خیلی خوشگل شد.
آن‌ها رفتند توی اتاق. مامان بخاری را زیاد کرده بود تا اتاق گرم بشود. الین دستش را به بخاری چسباند و جیغ زد. مامان جلو آمد و گفت: نباید دستت را به بخاری بزنی. خیلی خطرناک است. می‌سوزی. بعد مامان دست الی
قصه خرس تنبل
بهار اومده و برفا آب شدند و برگای درختان از دوباره در اومدند و همه ی حیوانات جنگل بیدار شدند و با هم بازی می کنند.
اما خرس کوچولو هنوز خوابه و نمی دونه که بهار اومده. گوش بدید صدای خرخرش میاد.
حالا فصل تابستونه. هوا گرم شده و حیوونای جنگل مشغول بازی و شادی اند. اما بازم خرس کوچولو نیست. اون کجاست؟
خرس کوچولو هنوز خوابه. اون نمی دونه که تابستون شده.
حالا پاییزه. برگ درخت ها زرد و قرمز و نارنجی شده. همه ی حیوونا دارن خودشون رو برای زمستو
داستان کودکانه سنگ تراش
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام
داستان
موضوع: دو درخت همسایه
در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه هاي این دو تا همسایه پر از شکوفه هاي قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هايشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر این بود که میوه هاي کدامیک از آنها بهتر و خوشمزه ت
قصه دو موش بد
روزی و روزگاری یک خانه عروسکی بسیار زیبایی در کنار شومینه اتاق قرار داشت .دیوارهاي آن قرمز و پنجره هايش سفید بود . آن خانه پرده هاي توری واقعی داشت. همچنین یک درب در جلوی خانه و یک دودکش هم روی سقفش دیده می شد. این خانه متعلق به دو عروسک بود. یک عروسک بلوند که لوسیندا نام داشت و صاحبخانه بود ولی هیچوقت غذا سفارش نمی داد. دیگری هم جین نام داشت و آشپز بود اما هیچوقت آشپزی نمی کرد چون غذاهاي آماده از قبل خریداری شده بودند و در یک جعبه ق
قصه یک روز خوب
در یک روز برفی جوجه کوچولو دید مامانش خواب است. یواشکی در مرغ دانی را باز کرد و آمد بیرون.وی زمین همه جا برف پوشیده شده بود. رفت طرف آغل گوسفندها. یک روزخوببا نوکش تیک تیک زد به در آغل و یواش یواش جیک جیک کرد و گفت: پشمالویک روزخوب پشمالو یواشکی از تو آغل بیرون آمد. آهسته بع بع کرد: وای چه برفی! چه قدر برف بیا بریم بازی.یک روزخوب جوجه کوچولو گفت: فقط یواشکی بازی کنیم چون مامان هايمان بفهمند دعوایمان می کنند.یک روزخوب پشمالو یک کم در
داستان روزی که خورشید خانم قهر کرد
خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهاي طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه ها دستهايشان رابه هم گره کرده بودند و میچرخیدند. گلها و درختان سرسبز، شبنم روی برگهايشان را نوازش میکردند. پروانه ها خنده کنان دور گلها پرواز میکردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت: وای .چقدر امروز هوا گرم ش
قصه گویی برای کودکان
همه کودکان از شنیدن داستان کودکانه و زیبا لذت می برند. قصه ها پیامها و ارزش هايی را به مخاطب خود منتقل می کنند که تاثیر زیادی بر فرایند.زحل کلیپ بانک لینک هاي دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
داستان کودکانه
موضوع: اردک خوش شانس
پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند .اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که روزی یک اردک خوشگل و دوست داشتنی برای گردش بیرون رفت و خیلی زود یک گودال آب تمیز و دوست داشتنی پیدا کرد.
اوه، چه اردک خوش شانسی! اردک خوش شانس گفت: "کواک" اردک کوچک و دوست داشتنی، توی گودال کوچک و زیبا شیرجه رفت. اوه، چه اردک خوش شانس، خوش شانسی. اردک خوش شانس، خوش شانس گفت: "کواک" ، "کواک" اردک کوچک و دوست داشت
انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند.یکی زندگی می کند.یکی تحمل!انسان ها شبیه هم تحمل نمی کنند!یکی تاب می آورد.یکی می شکند!انسان ها شبیه هم نمی شکنند!یکی از وسط دو نیم می شود.دیگری تکه تکه!تکه ها شبیه هم نیستند!تکه ای، یک قرن عمر می کند!تکه ای یک روز.سلام این متنی از وبلاگ دیگم اگه خواستین یه سری همبه اون بزنین.آدرس وبلاگ دیگم: هنر هاي کودکانه ی من  یا  honarejadoei.blogfa.com((هنر هاي کودکانه ی منداستان ها و نقاشی هاي من)) 
هر مسواکی در دنیا با دندان هاي یه نفر دوست که هر روز حداقل ۱ بار همدیگر رو می بینند.
مسواک و دندان ها همیشه تو طول روز با هم صحبت می کنند. مسواک ها به دندان ها از غذاهايی که صاحبشان خورده می گن و ازش میخوان که حسابی تمیزشون کنه.
اما یک مسواک بود که هیچ دوست دندانی ای نداشت.
یعنی اصلا مال کسی نبود و هیچ کس ازش استفاده نمی کرد.
همیشه صبح ها و شب ها می دید که مسواک هاي دیگه برای تمیز کردن دوستان دندانی شون استفاده می شدند.
اما این مسواک همیشه تنها بود.
 
یه روز خانم بزه یه سبد خرید و اون رو به سقف خونه آویزون کرد، بزغاله هاشو صدا کرد.
بهشون گفت: اگر من خونه نبودمو، آقا گرگه اومد سریع بپرید تو سبد و  بندِ طناب رو بکشید.
همه بزغاله ها هم یاد گرفتند و به مامانشون قول دادند که وقتی آقا گرگه رسید، کاری که مامان بزی گفته بود رو سریع انجام بدن.
خلاصه گذشت و گذشت تا یه روز خانم بزه بچه هاشو صدا کرد و بهشون گفت بچه ها من باید برم ولی زود برمیگردم و براتون آش می پزند.
به دونه دونه بچه هاش یه کاری رو سپرد.
و
سال ها پیش کشاورزی در روستایی زندگی می کرد که برای گذران زندگی، کیسه ی بزرگی از بذر را برای فروش به شهر می برد ناگهان در راه چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد می کند
یکی از بذرها از داخل گونی به زمین خشک و گرم مسیر می افتد دانه از این که در این چنین مکانی بود ترسیده بود
مدام با خود می گفت من فقط باید زیر خاک باشم تا رشد کنم و از بین نروم
بذر کوچولو داشت از ترس به خودش می لرزید که
گاوی ناگهان پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد
دانه دوبار
روزی دو قورباغه با هم کنار برکه مشغول صحبت بودند قورباغه کوچک به قورباغه بزرگ می گفت: وای پدر، من دیروز یک هیولای وحشتناک دیدم. او به بزرگی یک کوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهايش هم سم
 
داشت.
 
قورباغه پیر که در دلش به صحبت هاي پسرش می خندید گفت: بچه جان اونی که تو دیدی هیولا نبود فقط یک گاو نر بوده که خیلی هم بزرگ نیست و شاید فقط یک کمی از من بزرگ تر باشد!
پسر از این حرف تعجب کرده بود، پدرش به ا وگفت: من می توانم خودم را به همان اند
قصه گربه ی پشمالو
در یک باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می کرد .او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشکها که روی درخت با هم بازی می کردند نگاه می کرد .یکبار سعی کرد به پرندگان نزدیک شود و با آنها بازی کند ولی پرنده ها پرواز کردند و رفتند .پیش خودش گفت : کاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز کنم و در آسمان با آنها بازی کنم .دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز کردن بود .آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای کوچک شنید . شب به کنار گربه آمد و
قصه سنگ کوچولو
یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده بود. هرکسی از کوچه رد میشد، لگدی به سنگ میزد و پرتش میکرد یک گوشه ی دیگر. سنگ کوچولو خیلی غمگین بود. تمام بدنش درد میکرد. هرروز از گوشه ای به گوشه ای می افتاد و تکه هايی از بدنش کنده میشد. سنگ کوچولو اصلا حوصله نداشت. دلش می خواست از سر راه مردم کنار برود و در گوشه ای مخفی شود تا کسی او را نبیند و به او لگد نزند.یک روز مردی با یک وانت پر از هندوانه از راه رسید. وانت را کنار کوچه گذاشت و توی بلندگوی دستی
قصه کفش هاي نو
مدرسه فریبا کوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیک بود و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود. کنار مدرسه یک مغازه کفش‌فروشی بود که فریبا وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد و از پشت شیشه‌ کفش‌ها را نگاه می‌کرد، چون کفش‌هاي بچگانه خوشگل و رنگارنگی داشت.این کار برایش بسیار لذتبخش بود و حتی گاهی وقت‌ها دلش می‌خواست همه کفش‌هاي مغازه مال او بودند! دیدن مغازه کار هر روز
بسیاری از این سئوال را دارند که چه کتاب داستان کودکانه برای فرزندم مناسب است؟ در این مطلب 8 ویژگی که هر کتاب قصه کودکان باید داشته باشد را توضیح می دهم با توجه به این ویژگی ها می توانید کتاب هاي مناسب را برای فرزندتان انتخاب کنید.کتاب داستان کودکانه باید تصاویر شاد و براق داشته باشد.کتاب داستان خردسالان باید پر از تصاویر با رنگ هاي شاد و براق باشد و نوشته هاي کمی داشته باشد. زیرا یک تصویر بهتر از هزار کلمه مفهوم را به کودک می رساند. برای آموزش
در این مطلب میخوام برای شما کوچولو هاي خونه یک داستان کودکانه سرگرم کننده و جالب را بزارم. پس اگر مایلید من را تا آخر این مطلب همراهی کنید.
داستان کودکانه و سرگرم کننده قالیشویی موش ها
 
داستان کودکانه و سرگرم کننده قالیشویی موش ها قالیشویی پارو هم می خواهد. حالا موشها باید یک پارو پیدا می کردند. آنها یک کارد آشپز خانه پیدا کردند. اما مامان موشه دعوا کرد و گفت این وسیله ی خطرناکی است به درد ما نمی خورد…
فرش موشها کثیف شده بود. خیلی کثیف. باید ح
قصه کودکانه
موضوع: ملخ طلایی
روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند.
او همیشه مواظب آدم هاي فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.
او کشاورز بود و هر روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری مستمندان می شتافت.
یک روز عصر،وقتی تمام پول هايش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده
قصه کلاغ خبرچین
در جنگلی بزرگ و زیبا ، حیوانات مهربان و مختلفی زندگی می کردند .
یکی از این حیوانات کلاغ پر سر و صدا و شلوغی بود که یک عادت زشت هم داشت و آن عادت زشت این بود که هر وقت ،کوچکترین اتفاقی در جنگل می افتاد و او متوجه می شد، سریع پر می کشید به جنگل و شروع به قارقار می کرد و همه حیوانات را خبر می کرد . هیچ کدام از حیوانات جنگل دل خوشی از کلاغ نداشتند. آنها دیگر از دست او خسته شده بودند تا این که یک روز کلاغ خبر چین وقتی کنار رودخانه نشسته بو
هوا ابری بود و باد می وزید. باران و باد هر دو با هم مسابقه می داند
ابرها بیشتر می شدند و باران ها سریع تر می باریدند
طوفان سهمگین شدت گرفت و صاعقه ای به کوه برخورد کرد که باعث شد سنگ بزرگی از کوه جدا شود و به روی ریل راه آهن بیافتد
پرنده دریایی افتادن سنگ روی ریل قطار را دید
سریع پیش دوستانش، موش و روباه و خرگوش رفت و ماجرا را برایشان تعریف کرد
خرگوش گفت: حتما تا یک ساعت دیگر قطار سریع السیر به این جا می رسد ما باید سنگ را هر چه سریع تر از روی ریل ک
 
در فاصله ی دور از زمین، آن طرف دنیا سیاره کوچکی به نام فیلیپتون قرار داشت.
این سیاره ی کوچک بخاطر دور بودنش از خورشید خیلی سرد بود و چون یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود فیلیپتون تاریک بود.
اهالی  این سیاره همگی موجودات سبز رنگی بودند که کنار هم زندگی می کردند، آن ها برای این که بتوانند دور و اطراف خود را ببینند و زندگی کنند از چراغ قوه استفاده می کردند.
یک روز یکی از موجودات سیاره که اسمش نیلا بود اتقاق عجیبی را در سیاره رقم زد ا

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله
وبلاگ فایل های علمی مطالب اینترنتی آموزش زبان انگليسي به عنوان زبان دوم دست نوشته های صادق جِبلی سلامت بدن، رژیم لاغری سیر تحول گردشگری . tourism آچیلان در | درب اتوماتیک | درب های اتوماتیک | درب و پنجره دوجداره مجله اینترنتی تفریحی آرام