نتایج جستجو برای عبارت :

درخت پیر گنجشک بازیگوش

قصه کودکانه خارخاری
یکی بود یکی نبود.
خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می کنید خارخاری یک خارپشت بود؟
خارخاری یک قورباغه بود که همش تنش می خارید.
خانم فیله گفت: چی شده؟»
خارخاری گفت: می شود پشتم را. بِخارانی؟»
خانم فیله گفت: من که انگشت بِخاران ندارم، من فقط می توانم ماساژ فیلی بدهم!»
قورباغه رسید به آقا ماره و با ترس و لرز گفت: می شود پشتم را بخارانی؟»
آقا ماره فکر کرد و گفت: من که انگشت بِخاران ندارم، من دو تا کار
داستان کوتاه تخیلی از ریشه تا برگ
بخشی از داستان :
سال ها پیش پسر کوچولویی بازيگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می رفت و سیب هایش را می خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه اش می کرد. او درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.
یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.
درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.
قصه ی اعتماد می گویند در ایام خیلی دور، یک فرشته از آسمان به زمین فرستاده شد تا ببیند بچه قورباغه و بچه گنجشک چرا خوشحال نیستند.فرشته، اول به بچه قورباغه رو کرد و پرسید: خب عزیزم، بگو ببینم مشکل چیست؟".بچه قورباغه گفت: من ناراحتم چون یک جفت پا ندارم".فرشته در حالی که چوب جادویش را از جیب کتش درمی آورد پرسید: همین؟"، و قبل از این که بچه قورباغه جوابی به او بدهد یک جفت پا به او هدیه کرد، بچه قورباغه در حالی که دو پای قوی اش را برانداز می کرد گفت: این
نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آلهمردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:آقا!
هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در
جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: این هفت رشته مو
از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: فقط این چهار رشته، از موهای پ
داستان اولدرد و دل گنجشک روزگاری درمرغزاری گنجشکی برشاخه درختی لانه ای داشت وزندگی می کرد. گنجشک هرروزباخدارازونیازمی کردوفرشتگان هم هرروزبااین رازونیازخوگرفته بودندتااینکه بعدازمدتی طوفانی رخ دادوبعدازآن، روزها گذشت وگنجشک باخداهیچ نگفت. فرشتگان سراغ اش راازخداگرفتندوخداهرباربه فرشتگان  این گونه می گفت: می آیدومن تنها گوشی هستم که خداغصه هایش رامی شنود ویگانه قلبی ام که دردهایش رادرخودنگه می داردوسرانجام گنجشک روی شاخه ای ا
     قصه ی تو مریضی یک روز سگ و گربه با همدیگر در شهر قدم می زدند که به گنجشک برخورد کردند. از آنجا که وقت ناهار بود، گنجشک زیر درختی داشت نان می خورد.سگ و گربه لحظه ای درنگ کردند، آنگاه سگ قدمی به سوی گنجشک برداشت و گفت: ای گنجشک دلم به حالت می سوزد، داری نان می خوری، تو هیچ وقت نمی توانی کباب بره پر دنبه بخوری".گربه همان جا که ایستاده بود نشست، دمش را به دور خودش حلقه کرد و گفت: ای گنجشک، من و دوست عزیزم، سگ، داشتیم به رستوران معروفی که دو کوچه پ
قصه کوکانه گنجشک و روباه
یکی بود یکی نبود. در یک جنگل کوچک و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. خانم گنجشکه بتازگی 2تا جوجه کوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می‌کرد.روزها به اطراف جنگل می‌رفت تا برایشان غذا پیدا کند و بیاورد، اما چند روزی بود که آقا روباه مکار دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشک‌ها می‌پرید.یک روز از این روزها که خانم گنجشکه می‌خواست دنبال غذا بره دید که روباه بدجنس پایین درخت آنها
  درخت کاج هانس کریستین آندرسن ترجمه به فارسی: رُزا جمالی  روزی روزگاری درخت کاج کوچکی در جنگلی بزرگ می شد و قد می کشید . در اطراف او درختان زیبایی بودند، اما درخت کوچک خوشبخت و خوشحال نبود و دلش می خواست بزرگتر از این باشد.با خودش گفت: "ای کاش من هم مثل بزرگترین درخت های جنگل قطعه قطعه می شدم؛ در دریاها سفر می کردم و چقدر عالی می شد. ."درخت کوچک می دانست که از درخت های بلند دکل کشتی می سازند، اما هرساله وقت کریسمس تعدادی از درخت های کوچکتر هم
 به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
در زمان های قدیم، توی شهر اصفهان پيرزنی زندگی می کرد که از بس خوب و نازو خوش اخلاق بود، به او خاله نازنین می گفتند. خاله نازنین یک خانه ی کوچک داشت.توی حیاط خانه اش یک باغچه بود با  یک درخت خرمالو.فصل بهار که درخت خرمالو پر از برگ های تازه می شد، پرنده ها می آمدند و روی شاخه های آن می نشستند و برای خاله آواز می خواندند. خاله نازنین پرنده ها را خیلی دوست داشت  و هر روز کمی خرده نان و گندم 
قصه کودکانه من می توانم پرواز کنم
✈️یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
گنجشک کوچولوی قصه ما توی لانه گرم و نرمش نشسته بود. برادرها و خواهرهاش همه پرواز کنان از لانه رفته بودند فقط او باقی مونده بود.
بال های کوچیکش حالا دیگر پوشیده شده بود با پرهای نرم و لطیف. دلش می خواست پرواز کنه… اما هر وقت از داخل لانه به پائین درخت نگاه می کرد سرش گیج می رفت و نفسش از ترس بند می آمد. بعدش هم با خودش می گفت: ”پرواز کردن باشه برای فردا”.
یک روز
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم! درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری. آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم. درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز. و آن پسر تمام شاخه
درخت بری در مدرسه ای در گلستان در آستانه روز درخت کاری - در حالی که این روزها مسئولان دغدغه کاشت درخت و ترغیب مردم به انجام این کار را دارند ، مسئولان مدرسه .بامداد کلیپ بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
خانه را که تعمیر کردیم، اطراف پنجره را گچ نگرفتیم. دیشب از روزنه های کنار پنجره یک گنجشک سیاه بخت وارد اتاقم شده و خودش را دیوانه وار به در و دیوار میکوبید. دمش کنده شد، بالهایش تمام زخمی شد. 
من در همان حالت خواب و بیداری، پنجره اتاق را باز کردم تا خودش را نجات بدهد. در همان حال به رخت خواب برگشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. 
با صدای اذان که در گوشم سوت کشید بیدار شدم و به اطرافم نگاهی انداختم. هوا خیلی سرد و کشنده بود و من تنم در برابر سرما نازک و
مردی چهار پسر داشت. آن‌ها را به ترتیب به سراغ درخت سیبی فرستاد که در فاصله‌ای دور از خانه‌شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آن‌ها خواست که بر اساس آن‌چه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»
پسر دوم گفت: نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: نه، درختی بود سرشار از شکوفه‌ها
روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت!
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شا
موضوع:یک بغل تنهایی
زخم به وجود آمده رانمیتوان درمان کرد ودوباره به حالت اول برگردانداما میتوان کمی ازسوزش ودردش راکم کرد.
قلب به درد آمده زمین،فشرده می شود وناگهان صدای تکه تکه شدن آن به گوش میرسد.
نفس های آخرش است،اما حال وقت مردن نیست،هنوز ریشه ای درقلبش وجود دارد.ریشه درختی که جز بیابان های وسیع وخالی ازهیچ گونه گیاه همدم ویاری ندارد،تنها درخت آن بیابان بود وعزیزدردانه دشت ها.
آری عزیز بودنش ،امیدی به او داده بود امیدی که باعث رویش برگ
قصه کبوتر و سنجاب
یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد.
درخت با همه حیوانات جنگل خوب بود و میوه های رنگارنگش را در اختیار همه حیوانات جنگل می گذاشت.
اما این کار سنجاب را اذیت می کرد او دوست داشت که درخت فقط مال او باشد.اما چون درخت این طورمی خواست سنجاب هم چیزی نمی گفت.
یک روز که هوا خیلی طو فانی بود یک کبوتر تنها که تو طوفان گرفتار شده بود به درخت پناه آورد و درخت هم بهش میوه و جاداد.باز
داستانک/ از ماست که بر ماست      یکی بود/ درخت جوانی نزد درخت پيری رفت و گفت: «خبر داری که چیزی آمده که ما را می‌بُرد و از پایمان می‌اندازد؟»درخت پير گفت: «برو ببین از ما هم چیزی همراه او هست؟»درخت جوان رفت و دید سری از آهن و دسته‌ای از چوب دارد. پس نزد درخت پير برگشت و گفت: «سرش آهن و تنه‌اش چوب است.»درخت پير آهی کشید و گفت: «از ماست که بر ماست.»
داستان
موضوع: دو درخت همسایه
در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر این بود که میوه های کدامیک از آنها بهتر و خوشمزه ت
نگاهی به منابع دهمین جشنواره کتابخوانی رضوی/ (گروه سنی نوجوان)
ستارۀ من؛ چهل قصه از زندگی امام رضا علیه السلام


نویسندۀ کتاب این قصه ها را از ۱۴ منبع معتبر استخراج کرده و به زبانی گویا برای مخاطب نوجوان نگاشته است. نام کتاب نیز براساس روایتی از امام رضا علیه السلام انتخاب شده است. برخی از عناوین چهل قصۀ کتاب بدین شرح است: همه در انتظار، شانۀ امام، قطره های باران، لانۀ گنجشک، ماهی کوچک، شکوفه های سیب، رؤیای شیرین، تُنگ نقره ای، تبسم بر لب و کن
عجله کار شیطونه!
موفقیت مثل کاشتن درخت گردو می مونه. بین سه تا بیست سال طول می کشه تا درخت به بلوغ برسه .
ولی وقتی درخت شد، بعضی از درخت های گردو تا صدسال میوه می دن و بعد ازش توی نجاری استفاده می شه و شاید در خونه ای وارد بشن که صدها سال عمر کنه .
پس برای رسیدن به موفقیت برنامه داشته باشیم ولی نه با عجله.
 
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!پرسیدند : چه می کنی؟پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم!گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، ا
قصه کودکانه درخت بخشنده
روزی روزگاری درختی بود ….و پسر کوچولویی را دوست می داشت .پسرک هر روز می آمدبرگ هایش را جمع می کرداز آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .از تنه اش بالا می رفتاز شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خوردو سیب می خوردبا هم قایم باشک بازی می کردند .پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .او درخت را خیلی دوست می داشتخیلی زیادو در خت خوشحال بوداما زمان می گذشتپسرک بزرگ می شدو درخت اغلب تنها بودتا یک روز پسرک نزد درخت آمددرخت گفت
 
قصه های تصویری از جوامع الحکایات: متون کهن و حکمت آموز را جذاب تر بخوانید.
قصه های تصویری از جوامع الحکایاتنویسنده: حسین فتاحیانتشارات قدیانی
معرفی:
بسیاری از کتاب هایی که بازنویسی متون کهن هستند، با کلام عامیانه ای نوشته می شوند که به فاخر بودن آن متون لطمه می زنند.اما این کتاب به قلم آقای حسین فتاحی در عین قابل فهم بودن مطلب، ادبیاتی زیبا و فاخر دارد، این مجموعه را به تمام فرهنگ دوستان ایرانی توصیه می کنم.این مجموعه سراسر داستان های زیبا
بهش گفتم دوست داری چی باشه روچهارپایه نشسته بود دستهاشو ت داد وگفت :گنجشک.همین الانکه دست هامو باز کردم پربکشم و برم ،بعدگفت یادته بچه که بودیم یه قصه ای برامون میگفتن که یه دختر کوچولو بود غصه زیاد داشت خدام یه روز گنجشکش کرد و پرکشید ورفت ر:
بهش گفتم دوست داری چی باشه روچهارپایه نشسته بود دستهاشو ت داد وگفت :گنجشک.همین الانکه دست هامو باز کردم پربکشم و برم ،بعدگفت یادته بچه که بودیم یه قصه ای برامون میگفتن که یه دختر کوچولو بود غصه زیاد داشت خدام یه روز گنجشکش کرد و پرکشید ورفت ر:
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
 
 
مردی قوی هیکل، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.روز اول درخت برید.رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ولی 15 درخت برید.روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید.
به نظرش آمد که ضعیف شده است.نزد رئیسش رفت و عذرخواهی کرد و گفت نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم.رئیس پرسید آخرین بار، کی تبرت را تیز کردی؟او گفت برای این کار وقت
داستان کودکانه موضوع با درخت پير قهر نکنید
کلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پير گوشهایش را گرفت و با صدایی لرزان گفت: هیس آرام باش. آواز نخوان. سرم درد می گیرد. حوصله ندارم. کلاغ ساکت شد و آرام روی شاخه نشست.
دارکوب نشست روی شاخه ی دیگر و شروع کرد به نوک زدن و تق تق کردن. درخت پير شروع کرد به ناله کردن و گفت نه نه نزن. خواهش می کنم نوک نزن. من طاقت ندارم. اعصاب ندارم. زود خسته می شوم. دارکوب ناراحت شد و رفت.
پرستو دوستانش را دعوت کرده بود به
آیا می دانید که سیب چگونه درخت می شود؟
بیایید ببینیم!!
یک سیب نازنین بر روی درخت زندگی می کرد و درحال گفتن داستان درخت به بچه ها میگفت که آن ها را به دنیا آورده بود.
اون نفر گفت:باشه بچه ها.رئزی روزگاری یک دانه روی زمین بود،آن دانه خیلی نگران بود چون او یک دانه کوچک بود.
بعدش یک سیبی درحال راه رفتن بود که اون دانه را دید که دارد گریه می کند.
سیب به دانه(همان درخت) گفت:می توانم کمکت کنم؟
دانه گفت:نه
سیب خیلی شوکه شده بود چون دانه بر روی سرش جوانه زده
#قصه_کودکانه
#عنوان_قصه:روباه مریض و گنجشک زرنگ
یكی بود یكی نبود. در یك جنگل كوچك و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می كردند. خانم گنجشكه بتازگی 2تا جوجه كوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می كرد. روزها به اطراف جنگل می رفت تا برایشان غذا پیدا كند و بیاورد، اما چند روزی بود كه آقا روباه مكار دوباره سروكله اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشك ها می پرید. یك روز از این روزها كه خانم گنجشكه می خواست دنبال غذا بره دید كه روباه بدجنس

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله قلمدون بلاگ نی نی نوزاد آرامــم کــن واردات و صادرات مواد غذايي pdfketab دنیای شیمی قيمت پنجره دوجداره ستاره طلایی :) مطالب اینترنتی فرکتال هنر