نتایج جستجو برای عبارت :

وقتی بغض گلویم را خفه میکرد

تا این که روز های بد رسید  روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه  به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد  دختره دیگه مثل قبل نبود  دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد  و کلی بهونه میاورد  دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره  دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد  و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه  از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه  و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش  دختره یه روز خوب بود یه
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت  اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن  تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود  و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید  هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی  مال تو کتاب ها و فیلم هاست  روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی  توی یه خیابون خلوت و تاریک  داشت واسه خودش راه میرفت که  یه دختری اومد و از کنا
در تاریخ۱۳۸۵/۲/۱۱ در شهرستان خرم آباد دختری به نام یاس به دنیا اومد.مامان یاس در تمام مدتی که یاس رو در وجودش بزرگ ميکرد  براش نوشته هایی از دنیای بیرون دنیای یاس می نوشت.وقتي یاس به دنیا اومد پدر بزرگ و مادر بزرگش در حال زیارت خونه ی خدا بودند، اون ها از خدا میخواستند که یاس صحیح و سالم به دنیا بیاد و این اتفاق افتاد.یاس در ناز و  نعمت پدر و مادرش بزرگ شد وقتي چهار سالش بود، صبح زود بیدار میشد شال ها و کیف و کفش های مادرش رو برمیداشت میپوشید و ب
 
#پادشاه چهار همسری
 
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت
خاصی با او رفتار ميکرد و او را با جامههای گران قیمت و فاخر میآراست و به او از بهترینها هدیه ميکرد.
همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی
ميکرد. اما.داستان کوتاه
مرد سرمایه داری در شهری زندگی ميکرد . اما به هیچکس ریالی کمک نميکرد. فرزندی هم نداشت. و تنها با همسرش زندگی ميکرد.در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد. روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشدمردم هرچه او را نصیحت ميکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی؟ در جواب میگفت نیاز شما ربطی به من ندارد.بروید از قصاب بگیرید. تا اینکه  او مریض شد . احدی به عیادتش نرفت و در نهایت در تنهایی جان داد.هیچ کس حاضر نشد به ت
سلام وقت بخیر این داستان قدیمی رو خواستم باهاتون به اشتراک بزارم تا شما هم لذت ببرید این باز هم از خاطرات قدیمی منه. من دختری هستم مهربون‌و جذاب در عین حال کاریزماتیک و جذاب و خیلی ی و خیلی هم‌پولدار و خوش هیکلم و کمر باریک و هیکل ورزش کاری ( رقصنده میله هستم )دارم قدمم حدودا 174 و خیلی خوبم اووووووووف. من یک دوست صمیمی داشتم که خیلی خشن و اخمو بود همش با بقیه بد رفتاری ميکرد و در عین حال از بقیه عین سگ کتک‌میخورد. دوست صمیمی من چندبار ب
#شخصیت_پردازی پسر شلوغ ➖➖➖➖➖➖ @ENSHA_kadeh ‍♂ پسری شر و شیطان بود. هیچ وقت در یک جا بند نمی شد.همیشه درحال جنب و جوش بود،مانند ماهی که از آب بیرون افتاده باشد همیشه به این طرف وآن طرف می پرید. آن چشم های درشت قهوه ای با مژه های بلند وموهای قهوه ای صافش با رنگ پوست زرد و لب های کوچک قرمزش در کنار بینی کوچولو و خوش فرمش این شیطنت را بیشتر نمایان می کرد اما در عین شیطنت ته چهره اش معصوم نشان می داد گویا تاحالا خطایی مرتکب نشده است. ناخن شصت جدا شده اش
عذاب وجدان دارم که چرا درس نمیخونم ولی بااین حال بازم همین روندو دارم ادامه میدم کاش یکی حبسم ميکرد تو ی اتاق گوشیمم میگرفت مجبورم ميکرد درس بخونم:/ یا کاش اصلا میشد ی کابل به جزوه وصل ميکردی ی طرفشم به مغز بعد همش خودش میرفت تو ذهن
یک روز سگی در دهکده ای زندگی ميکرد او هر روز در دهکده کار ميکرد که یک روز یک شیری به این دهکده حمله کرد سگ ترسید و رفت توی خانه ی چوبی اش.
وقتي صاحب دهکده آمد تاشیر را دید پا به فرار گذاشت.
او سوار ماشینش شد و فرار کرد.
شیر رفت توی خانه ی صاحب دهکده،که صاحب دهکده خانه ای چوبی داشت.
صاحب دهکده با ماشینش آمد به دهکده اش دید که شیر نیست خوشحال شد و رفت توی خانه اش و در را بست.
وقت که دید شیر در خانه اش است خودش را به مردن زد شیر که فکر کرد که صاحب دهکده م
همیشه مرا وقتي میدید،آنقدر نگاهم ميکرد که خسته نمیشدهمیشه وقتي دستانم را میگرفت ، رها نميکرد، مرا از خودش جدا نميکردهمیشه با من بود یا به یادم ، حتی در خواب هم می آمد به خوابمشب تمام شد و بیدار شدم ، انگار که از عشقش بیمار شدم.نمیدانم خواب بودم یا بیدار ، بعضی وقتها حتی یادش نمی آمد لحظه دیدار.نمیدانم در یادش ،بودم یا نبودم ، هرچه بود یکی بود ، یکی نبودقصه ای بود از دو عاشق ، که اینجا حالا من مانده ام تنها.همیشه وقتي مرا میدید ، نگاهش به
مردی
مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر
دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتي از گل فروشی خارج شد، دختری را
دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه ميکرد. مرد نزدیک رفت و از
او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟ختر در حالی که گریه ميکرد، گفت:
میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولیفقط 75 سنت دارم، درحالی که
گل رز 2 دلار میشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل
رز قشنگ میخرم.

وقتي از گل
سلام من اینجا در خدمت شمام که یکی از خاطرات خیلی قدیمی ام رو براتون بنویسم تا شما هم لذت ببرید. من ی دختری هستم با قد 168 سینه های گنده و گرد و قلمبه و پوووستم که اووووووووووف سفید برفی. با ی پسری اشنا شدم اهل یکی از شهر های استان خودمون بود که انگل داشت و هرچی غذا میخورد چاق نمیشد، پاهاش پرانتزی بود و خودشو داریوش صدا ميکرد ( اسمش امیررضا بود).اون از من سو استفاده جنسی کرد و یک روز توی خیابون ب خوش  فرم و گردم دست درازی کرد.من که آدم کینه
دلهره و اضطراب همه ی وجودمونو گرفته بود. ماها که کوچیک بودیمو هیچ کاری ازمون برنمیومد. حسابی ترسیده بودیم و هممون کز کرده بودیم یه گوشه ی سفرهپدرم تو بغل برادرم بود و درد میکشید! مادرم چشماش پر از اشک بود و زیر لب دعا میخوند. خلاصه به کمک برادر و مادرم پدرم از زمین بلند شد و آماده شد واسه رفتن به دکتر.تا برگشت پدر و برادرم از دکتر انگار صدسال گذشت. منو امیرکه از همه کوچیکتر بودیم روی پای مادرم با نوازشاش داشت خوابمون میبرد. بقیه ام هرکدوم یه گو
روزای عجیبیهنمیدونم چه حسی دارمفکر میکنم عاشقش باشم اینجوری که بهم گفتنولی اون احتمالا هیچوقت نمیفهمه وفتی داشت به عنوان سرگرمی بهم نگاه ميکرد من چقد جدی گرفتمشدلم شکسته ولی هنوز حس میکنم ذلم براش تنگ میشه هنوز دوسش دارمو اگه اینطوری حالش خوبه و خوشحاله بزار باشهوقتي اطرافمه حس خوبی دارم.دست و ‍‍پامو گم میکنم.رشته حرف از دستم درمیره نمیدونم چی باید بگم.به خودم میام میبینم دارم نگاش میکنم یا به صداش گوش میدم یا دارم به حرفاش فکر میکن
-1اعراب که ساکنان سرزمین عربستان هستنددرگذشته به صورتزندگی ميکردند.
-2مهمترین قبیله ی قریش چه بود؟
-3مهمترین شهرهای حجازرانام ببرید؟
-4حضرت هود وصالح به ترتیب درکدام جای عربستان مبعوث شدند؟
-5درچه شرإیطی اسلام درعربستان ظهورکرد؟
-6حضرت محمد(ص)درشهربه دنیاآمد.
-7چرامردم مکه به محمدلقب امین دادند؟
-8محمدامین یاوربود وبه.وکمک ميکرد.
-9محمددرچند سالگی باخدیجه ازدواج کرد؟
-10چراحضرت محمدبه غارحرامیرفت؟
-11محمددرچندسالگ
قصه نوه و پدر بزرگ                                    تهیه و تنظیم: نرگس رضوی
پیرمردی بود که با پسر ، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی ميکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتي که سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتي که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد.هر بار پسر و عروسش با دیدن
همیشه مرا وقتي میدید،آنقدر نگاهم ميکرد که خسته نمیشدهمیشه وقتي دستانم را میگرفت ، رها نميکرد، مرا از خودش جدا نميکردهمیشه با من بود یا به یادم ، حتی در خواب هم می آمد به خوابمشب تمام شد و بیدار شدم ، انگار که از عشقش بیمار شدم.نمیدانم خواب بودم یا بیدار ، بعضی وقتها حتی یادش نمی آمد لحظه دیدار.نمیدانم در یادش ،بودم یا نبودم ، هرچه بود یکی بود ، یکی نبودقصه ای بود از دو عاشق ، که اینجا حالا من مانده ام تنها.همیشه وقتي مرا میدید ، نگاهش به
من سارا هستم
میخوام یه ماجرایی رو تعریف کنم که برای خالم افتاده!!! 
داستان از این جا شروع میشه که.
 
خالم میخواست خونشونو عوض کنه و به خونه جدید بره .وقتي که به خونه جدید رفت و اسباب کشی کرد،،وقتي وارد خونه شدیم یه حالت عجیبی داشتیم خونه یه جوری بود خلاصه من و دختر خالم شروع کردیم به چیدن اتاق که اتاق یه پنجره کوچیک داشت که وقتي بازش ميکردی آجر اونورش بود ولی وقتي میبستیش صدا ها وسایه هایu عجیبی اونورش دیده و شنیده میشد
بعد از حد
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت.براش نوشته بودم&hell
کلاس اول که بودم یک روز زنگ املا بود فکر میکنم . خانم معلم که داشت یکی یکی تکالیف بچه هارو چک ميکرد وقتي به من رسید نوشته بودم سبد نمیتونستم بخونم ولی! 
کمکم کرد هِجی کنم سین ب دال گفت حالا کامل بگو گفتم سیب! زد تو گوشم. بد زد ولی هنوز که هنوزه یادم مونده که اون سبد بود نه سیب 
دست آخر هم یک نمره بیست کاشت وسط کارنامه دانش آموز هفت ساله ی خنگش تا ثابت کند که آن چک برای خودت بود نه من ، نه نمره نه هرچیز دیگری. چقدر خوب نقش مادر بودن رو ایفا ميکرد .
بسم الله الرحمن الرحیم
(شهید مدافع حرم محمودرضا بیضایی)
برادر شهید تعریف ميکرد:
شب عملیات به دو نفر از همرزمانش گفته بود:(وقتي دانشکده بودیم خواب دیدم در منطقه سرسبز خیلی قشنگی با هم هستیم. آنجا یک اتفاق خوب برای هر سه مان افتاد!) بعد از تعریف ان به دوستانش گفته بود
ادامه مطلب
سلام خسته نباشید در سالهای گذشته یکی از فیلمها در شب آخر بار دیگر پخش میشد امسال هم چنین برنامه ای هست یا خیر؟ / سلام . دیگه فیلمای جشنواره تو مشهد اکران نمیشه؟! من ،دیر متوجه شدم ، دو تا از فیلم ها رو خیلی دوست داشتم ببینم، یکی ماجرای نیمروز  و دیگه هم وقتي ماه کامل شد، / سلام، سالهای قبل حتی تا 24 بهمن هم اکران فیلم داشتید چرا بهمن تمومش کردید؟ ما گرفتار بودیم و انتظار داشتیم تو ایام تعطیلی و بعد دهه فاطمیه سینما باز باشه و فیلما رو ببینیم.
حالم بهتر شده بود اما هنوز گمان ميکردم قدرت جاذبه ده برابر شده است. بندنم احساس خستگی مفرت داشت. سرم به اندازه وزنه ده تُنی بروی گردنم سنگینی می کرد اما از روز قبل حالم جا آمده تر بود. درست نمیدانم دو روز به ولادت امام هشتم بود یا سه روز. اما میدانم، حسرت سفر مشهد به دلم سنگینی ميکرد آن هم با آن حال روحی مفتضحی که من داشتم. خودم و مامان تنها بودیم. مامان مثل اینکه چیزی یادش بیاید گفت: نرگس یه اتفاق جالبی افتاد. داداشت باهام صحبت کرد و گفت که به طا
 
 
 
باغ گل زیبایی در کنار شهر بود تو باغ از هرنوع گلی پیدا میشد،
گل رز، گل نرگس، گل نسترن، گلهای با رنگ و خوشبو و قشنگ
کنار این باغ، دختری زندگی می کرد،
دختری بسیار مهربون ودوست داشتنی که عاشق گلها بود
او همیشه به این باغ گل سر می زد و برای گل ها آواز می خواند
نوازششون ميکرد
بهشون گلها رسیدگی می کرد
و تازه نگهشون می داشت
مردم، اسم این دختر رو ملکه ی گلها گذاشته بودند
چون تمام وقتش رو با گل ها می گذراند
ازشون مراقبت می کرد
آبیاریشان می کرد
براشا
پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ ميکرد:گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ وبخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار ميکرد و برای ‌مصرف
۲۱ سالمه :)از وقتي که یادم میاد اضافه وزن داشتم. نه اونقدر که گرد و خیلییی چاق باشم و نه اونقدری که نرمال باشموقتي ۱۷ سالم بود اوج اضافه وزن و چاقی رو داشتم. ۹۵ کیلو شدمو ۱۸ سالگی با فعالیت بیشتر وزنم کم شد روز تولد ۱۹ سالگیم (۱۸ که تموم شد) دقیقا ۲۰ کیلو از وزنم کم شده بود و به ۷۵ رسیدم یه مدت ۷۵ بودم تا اینکه توی ۳ ۴ ماه اخیر دوباره وزنم اضافه شد و به ۸۲ رسیدمکسی که دوسش داشتم همیشه میگفت یکم کمتر شو و همیشه منو با بقیه و حای دوست دختر قبلیش مقا
سال 1942 بود و یک زن جوان اسلواکی یهودی به نام هلن به آشویتز فرستاده شد. هلنا زیبا بود و یکی از آسان ترین شغل ها در بخشی از کمپ به او داده شد. شغل هلنا مرتب کردن وسایلی یده شده از خانواده های یهودی و فرستادن آن ها به آلمان بود. او می توانست موهای خود را بلند نگه دارد و در خطر کشته شدن نبود. اما بسیاری از افراد خانواده او در بخش های دیگر کمپ کشته شده بودند؛ بنابراین درست مثل سایر زندانی‎ ها تنفر خاصی از نازی ها داشت. وقتي افسر 20 ساله اس اس به ن
یک روزیک بچه ای بود،نام آن پسرمهدی نام داشت اومانند بقیه ی بچه هابه مدرسه میرفت.وقتي به مدرسه رسید به کلاس رفت.معلم ادبیات به کلاس آمدوانشا به بچه گفت.انشااین بود که بچه هادرموردجن بنویسند.همه انشایشان راتمام کرده بودند وخواندند.زنگ خوردمهدی به خانه یشان رفت،پدرومادرمهدی به مهدی گفتندماجایی میرویم1ساعت دیگرمی آییم.وقتي پدرومادرمهدی رفتندبرقهارفت ومهدی خشکش زده بوداوجنهارامیدیدومیترسیدچون مهدی درباره ی جن صحبت کرده بود جنها آمدند بر
 عشق.خون.مرگ صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم زهره میخنددچشمانم میسوزندگلويم درد میکند
به چاقو و دستم نگاه میکنمنمیتونم همینجوری بمیرم
.الکی خودتو نکش بچت مرده به دنیا اومد
+نه امکان نداره . تو کشتیش
.شاید
و پشت حرفش پوزخندی تلخ میزند
نمیتونم همینجوری بمیرمنفس عمیق میکشمبه دستانم نگاه میکنم یا حالا یا هیچ وقت دیگر. برا به اغوش کشیدن خواهم مرد اما مهم نیست 
زهره
#حکایتی_بسیار_زیبا_و_خواندنی(شراکت با خدا) 
کشاورزی هر سال که گندم میکاشت، ضرر ميکرد.تا اینکہ یک سال تصمیم گرفت، با خدا شریک شود و زراعتش را شریکی بکارد. اول زمستان موقع بذرپاشی نذر کرد که هنگام برداشت محصول، نصف آن را در راہ خدا، بین فقرا و مستمندان تقسیم کند.
اتفاقاً آن سال، سال خوبی شد و محصول زیادی گیرش آمد.هنگام درو از همسایه‌هایش کمک گرفت و گندمها را درو کرد و خرمن زد.اما طمع بر او غالب شد و تمام گندمها را بار خر کرد و به خانه‌اش برد و گف

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله مالزي و تفريحات زیرِ این کتاب ها مدفون oligen بازاریابی اینترنتی rezafarary1379 فروشگاه اینترنتی قاصدک طلایی farasoeitbiat hshafaA ژئودالامپر مجله دلتا