نتایج جستجو برای عبارت :

پاییز از نظر گنجشک

     قصه ی تو مریضی یک روز سگ و گربه با همدیگر در شهر قدم می زدند که به گنجشک برخورد کردند. از آنجا که وقت ناهار بود، گنجشک زیر درختی داشت نان می خورد.سگ و گربه لحظه ای درنگ کردند، آنگاه سگ قدمی به سوی گنجشک برداشت و گفت: ای گنجشک دلم به حالت می سوزد، داری نان می خوری، تو هیچ وقت نمی توانی کباب بره پر دنبه بخوری".گربه همان جا که ایستاده بود نشست، دمش را به دور خودش حلقه کرد و گفت: ای گنجشک، من و دوست عزیزم، سگ، داشتیم به رستوران معروفی که دو کوچه پ
قصه ی اعتماد می گویند در ایام خیلی دور، یک فرشته از آسمان به زمین فرستاده شد تا ببیند بچه قورباغه و بچه گنجشک چرا خوشحال نیستند.فرشته، اول به بچه قورباغه رو کرد و پرسید: خب عزیزم، بگو ببینم مشکل چیست؟".بچه قورباغه گفت: من ناراحتم چون یک جفت پا ندارم".فرشته در حالی که چوب جادویش را از جیب کتش درمی آورد پرسید: همین؟"، و قبل از این که بچه قورباغه جوابی به او بدهد یک جفت پا به او هدیه کرد، بچه قورباغه در حالی که دو پای قوی اش را برانداز می کرد گفت: این
نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آلهمردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:آقا!
هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در
جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: این هفت رشته مو
از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: فقط این چهار رشته، از موهای پ
قصه کودکانه خارخاری
یکی بود یکی نبود.
خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می کنید خارخاری یک خارپشت بود؟
خارخاری یک قورباغه بود که همش تنش می خارید.
خانم فیله گفت: چی شده؟»
خارخاری گفت: می شود پشتم را. بِخارانی؟»
خانم فیله گفت: من که انگشت بِخاران ندارم، من فقط می توانم ماساژ فیلی بدهم!»
قورباغه رسید به آقا ماره و با ترس و لرز گفت: می شود پشتم را بخارانی؟»
آقا ماره فکر کرد و گفت: من که انگشت بِخاران ندارم، من دو تا کار
قصه کوکانه گنجشک و روباه
یکی بود یکی نبود. در یک جنگل کوچک و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. خانم گنجشکه بتازگی 2تا جوجه کوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می‌کرد.روزها به اطراف جنگل می‌رفت تا برایشان غذا پیدا کند و بیاورد، اما چند روزی بود که آقا روباه مکار دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشک‌ها می‌پرید.یک روز از این روزها که خانم گنجشکه می‌خواست دنبال غذا بره دید که روباه بدجنس پایین درخت آنها
خانه را که تعمیر کردیم، اطراف پنجره را گچ نگرفتیم. دیشب از روزنه های کنار پنجره یک گنجشک سیاه بخت وارد اتاقم شده و خودش را دیوانه وار به در و دیوار میکوبید. دمش کنده شد، بالهایش تمام زخمی شد. 
من در همان حالت خواب و بیداری، پنجره اتاق را باز کردم تا خودش را نجات بدهد. در همان حال به رخت خواب برگشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. 
با صدای اذان که در گوشم سوت کشید بیدار شدم و به اطرافم نگاهی انداختم. هوا خیلی سرد و کشنده بود و من تنم در برابر سرما نازک و
 به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
در زمان های قدیم، توی شهر اصفهان پیرزنی زندگی می کرد که از بس خوب و نازو خوش اخلاق بود، به او خاله نازنین می گفتند. خاله نازنین یک خانه ی کوچک داشت.توی حیاط خانه اش یک باغچه بود با  یک درخت خرمالو.فصل بهار که درخت خرمالو پر از برگ های تازه می شد، پرنده ها می آمدند و روی شاخه های آن می نشستند و برای خاله آواز می خواندند. خاله نازنین پرنده ها را خیلی دوست داشت  و هر روز کمی خرده نان و گندم 
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!پرسیدند : چه می کنی؟پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم!گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، ا
بهش گفتم دوست داری چی باشه روچهارپایه نشسته بود دستهاشو ت داد وگفت :گنجشک.همین الانکه دست هامو باز کردم پربکشم و برم ،بعدگفت یادته بچه که بودیم یه قصه ای برامون میگفتن که یه دختر کوچولو بود غصه زیاد داشت خدام یه روز گنجشکش کرد و پرکشید ورفت ر:
بهش گفتم دوست داری چی باشه روچهارپایه نشسته بود دستهاشو ت داد وگفت :گنجشک.همین الانکه دست هامو باز کردم پربکشم و برم ،بعدگفت یادته بچه که بودیم یه قصه ای برامون میگفتن که یه دختر کوچولو بود غصه زیاد داشت خدام یه روز گنجشکش کرد و پرکشید ورفت ر:
انشا پاييز فصل هزار رنگ انشا درباره ی فصل پاييز انشا درباره پاييز کلاس هفتم با مقدمه انشا در مورد پاييز هفتم انشا در مورد پاييز با مقدمه بدنه و نتیجه انشا درمورد فصل پاييز همراه با بند مقدمه بندهای بدنه بدنه نتیجه انشا درباره پاييز در روستا انشای ادبی در مورد پاييز
 
پاييز جلوه ای از زیبایی آفرینش است،
وقتی پرندگان در حال کوچ در آسمان تابلوی شگفت انگیزی را می‌سازند،نقاش پاييز با ترسیم نقش نگاری به زمین، کار و تلاش خود را آغاز می‌کند. به در
معلوم نیست این ترم چی بشه، دقیقا بین زمین و آسمون گیر کردیم، نمیدونیم بخونیم، نخونیم، چی بخونیم، و. 
ولی اصلا دوست ندارم حذف ترم کنم و یه ترم عقب بیافتم:(
پیام معاون آموزشی رو که خوندم گفته بود تابستون کلاس داریم. خب اینم از این. تابستون پر. 
بگذریم
فعلا سعی می کنم زندگی را زندگی کنم. 
صدای جیک جیک گنجشک ها از پشت پنجره میاد تو اتاقم. همراه با صدای باد. اونقدر به این صداها عادت کرده بودم که هیچ وقت نمی شنیدمشون. عادت چه می کنه با آدم. 
داستان روزی که خورشید خانم قهر کرد
خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه ها دستهایشان رابه هم گره کرده بودند و میچرخیدند. گلها و درختان سرسبز، شبنم روی برگهایشان را نوازش میکردند. پروانه ها خنده کنان دور گلها پرواز میکردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت: وای .چقدر امروز هوا گرم ش
نگاهی به منابع دهمین جشنواره کتابخوانی رضوی/ (گروه سنی نوجوان)
ستارۀ من؛ چهل قصه از زندگی امام رضا علیه السلام


نویسندۀ کتاب این قصه ها را از ۱۴ منبع معتبر استخراج کرده و به زبانی گویا برای مخاطب نوجوان نگاشته است. نام کتاب نیز براساس روایتی از امام رضا علیه السلام انتخاب شده است. برخی از عناوین چهل قصۀ کتاب بدین شرح است: همه در انتظار، شانۀ امام، قطره های باران، لانۀ گنجشک، ماهی کوچک، شکوفه های سیب، رؤیای شیرین، تُنگ نقره ای، تبسم بر لب و کن
پاييز سال پیش رو یادته ؟ همین موقع ها بود که اشنا شدیم بهت گفتم فصل قشنگیه گفتی هم قشنگه هم ناراحت کننده برگهایی که جون داشتن حالا زرد شدن و میریزن و ما لگدشون می کنیم . گفتم چرا قشنگه ؟ گفتی چون با تو آشنا شدم و قدم میزنیم خوشحال شدم از شنیدن این حرف و خوشحال شدم به فکر برگ ها هستی احساس امنیت کردم . امسال پاييز من بدون تو من مثل برگ روی زمین و تو دست توو دست یک نفر من و برگارو لگد کردی .شنیدن حرفهای قشنگ یک امنیت لحظه ایست پاييز همیش
پاييز سال پیش رو یادته ؟ همین موقع ها بود که اشنا شدیم بهت گفتم فصل قشنگیه گفتی هم قشنگه هم ناراحت کننده برگهایی که جون داشتن حالا زرد شدن و میریزن و ما لگدشون می کنیم . گفتم چرا قشنگه ؟ گفتی چون با تو آشنا شدم و قدم میزنیم خوشحال شدم از شنیدن این حرف و خوشحال شدم به فکر برگ ها هستی احساس امنیت کردم . امسال پاييز من بدون تو من مثل برگ روی زمین و تو دست توو دست یک نفر من و برگارو لگد کردی .شنیدن حرفهای قشنگ یک امنیت لحظه ایست پاييز همیش
چه وقت هایی باید برای کودکان داستان کودکانه گفت ؟  اگر شما قصه های زیبایی برای کودکان تعریف کنید ،کودکان دوست دارند به قصه شما گوش بدهند .وقت مناسب قصه گویی ، عبارت است از :هنگام خوابهنگام حمام کردنبعد از بازیهای پر تحرک و انجام کارهای سختبعد از غذاو هر وقت که آنها نیاز دارند تا شما در کنار آنها بنشینید و با آنها حرف بزنید .  قصه گویی بیش از هر چیز به برقرار شدن رابطه خوب بین کودکان و والدین کمک می کند . وقتی پدر ، مادر ، و یا هر ب
نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن
موضوع: پاييز
پاييز جلوه ای از زیبایی آفرینش است، 
وقتی پرندگان در حال کوچ در آسمان تابلوی شگفت انگیزی را می‌سازند،نقاش پاييز با ترسیم نقش نگاری به زمین، کار و تلاش خود را آغاز می‌کند. به درختان پیراهنی رنگارنگ هدیه می‌دهد و به هر درختی رنگ و لعابی می‌بخشد و با رنگهای مختلف تزئین می‌کند، نارنجی، قهوه ای، قرمز و. آسمان هم تیره و غم ناک است و ابر ها از غصه زیاد در این فصل هر لحظه شروع به گریه و باریدن می‌کنند.پای
مقدمه:
پرندگان جزء حیوانات با ارزشی هستند که همواره نمود آن را می توان در زندگی مشاهده کرد. یکی از پرندگان با ارزش کلاغ است.
تنه انشا:
کلاغ پرنده ای است که همواره در فصل های سرد و گرم می توان پرواز زیبای او و قارقار او را در آسمان مشاهده کرد و شنید. کلاغ در اساطیر ایران و یونانی همواره پرنده ای مقدس بوده و به عنوان پیک خورشید شناخته می شده است و نمود مثبتی در جامعه باستانی ایران زمین داشته است.اما در زمان اکنون ما این معنای مثبت تغییر کرده است و
#قصه_کودکانه
#عنوان_قصه:روباه مریض و گنجشک زرنگ
یكی بود یكی نبود. در یك جنگل كوچك و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می كردند. خانم گنجشكه بتازگی 2تا جوجه كوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می كرد. روزها به اطراف جنگل می رفت تا برایشان غذا پیدا كند و بیاورد، اما چند روزی بود كه آقا روباه مكار دوباره سروكله اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشك ها می پرید. یك روز از این روزها كه خانم گنجشكه می خواست دنبال غذا بره دید كه روباه بدجنس
باز به فصل پاييز مدرسه ها باز شدبهار درس و دوستی دوباره آغاز شدبه سوی درس و كلاس شادی كنان كودكاندوان دوان میروند خوشحال و بازی كنانمعلمان بانشاط به فكردرس دادننوشتن و خواندن وچگونه خوب ماندنبا دیدن بچه ها ستاره باران شدهآسمون كلاس و مدرسه خندان شده
مقدمه:
پاييز سومین فصل سال است که با سه ماه مهر و ابان و اذر که هرکدام نمادی پرمعنا دارند شروع می شود و به اتمام می رسد.مهر یعنی محبت و عشق،ابان یعنی اب و اذر یعنی اتش که سه عنصر بسیار مهم در زندگی بشراست و تشکیل دهنده ی جهان است.
تنه ی انشاء:پاييز است و برگ ریزان،صدای نم نم باران،بوی خوش گل ها و بوی نم باران تازه نشسته برروی گل و برگ ها که یکی از زیباترین نقاشی های خدا در دفتر زندگی است که ترسیمی کوچک از عظمت لایتناهی پروردگار عالمیان می باشد. پا
داستان های رندا

در میانه دهه شصت انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی منتشر کرد با نام نوشته زکریا تامر که مصطفی رحماندوست آن را به شعر ترجمه کرده بود. این شعر ساده و زیبا بسیار دل نشین و مورد پسند کودکان بود، برای همین، درسی برای گنجشک تا میانه دهه هفتاد به ۹ چاپ رسید. حالا اثر دیگری از این نویسنده عرب با عنوان کتاب منتشر شده است و حکایت های این کتاب هم مانند درسی برای گنجشک ساده و زیباست.
می گوییم حکایت، چون که واقعا داستان نی
هفت روز از پاييز گذشته بود که بهار زندگی من شروع شد. نمیدونم برگ ریزان پاييز بود که بهار زندگی من رو تحت تأثیر قرار داده بود یا نه؟ اما چیزی که از بهار زندگیم بیاد میارم، مثل پاييز دلگیره. روزای اول زندگیمو طبیعتاً خودم یادم نمیاد؛ ولی چیزی که برام تعریف کردن اینه که اعضای خانواده و فامیل‌هامون منو دوست داشتن. وقتی توی گهواره بودم نوار کاست قرآن برام میذاشتن و صدای قرائت قرآن بخشی از روز من رو پر میکرده. این قرآن شنیدن ها به اون منجر شد که از
نشست های مدرسه ای  استان زنجان *شماره نشست:45 *شهرستان: ابهر      * كتابخانه:  باقرالعلوم (ع)    * ماه برگزاری : اردیبهشت ماه 98 *کتاب : گردنبند قلابی ( داستان گرگ سیاه بد جنس ) * نویسنده : محمد پور وهاب  * معرفی‌کننده : هستی * ناشر: عروج اندیشه * سال نشر: 1388 *موضوع: ادبیات  متن معرفی . روزی روزگاری شیر سلطان جنگل بیمار شد . بیماری او هفته ها طول کشید و حیوانات هر روز برای او آب و غذا آوردند . یک روز شیر از حیوانات پرسید روباه کجاست چرا به دیدن من نم
آغاز درس زندگی فصل کتاب و میز شد!اجرای حکم برگ ها پرونده ی پاييز شد!سرمشق درس زندگی از ابر و باد آموختم!سرلوحه ی نقش قلم آن ماه مهر آمیز شد!نقاش پاييز آمد و رونق به آب و رنگ داد!بر بوم نقاش آنچه زد طرح گل جالیز شد!خواندم ز خط آسمان دستور آتش برق را!اوراق نسلی سوخته سرمایه ای ناچیز شد!علم و هنر بازیچه شد بر دفتر باد هوا!تاریخ این جغرافیا ویرانه ی چنگیز شد!آواز باران آمد و گل های حسرت سر زدند!صد آفرین! برنامه اش نظمی شگفت انگیز شد!این برگ درسی از خزا
آغاز درس زندگی فصل کتاب و میز شد!اجرای حکم برگ ها پرونده ی پاييز شد!سرمشق درس زندگی از ابر و باد آموختم!سرلوحه ی نقش قلم آن ماه مهر آمیز شد!نقاش پاييز آمد و رونق به آب و رنگ داد!بر بوم نقاش آنچه زد طرح گل جالیز شد!خواندم ز خط آسمان دستور آتش برق را!اوراق نسلی سوخته سرمایه ای ناچیز شد!علم و هنر بازیچه شد بر دفتر باد هوا!تاریخ این جغرافیا ویرانه ی چنگیز شد!آواز باران آمد و گل های حسرت سر زدند!صد آفرین! برنامه اش نظمی شگفت انگیز شد!این برگ درسی از خزا
داستان های رندا
در میانه دهه شصت انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی منتشر کرد با نام درسی برای گنجشک» نوشته زکریا تامر که مصطفی رحماندوست آن را به شعر ترجمه کرده بود. این شعر ساده و زیبا بسیار دل‌نشین و مورد پسند کودکان بود، برای همین، درسی برای گنجشک تا میانه دهه هفتاد به ۹ چاپ رسید. حالا اثر دیگری از این نویسنده عرب با عنوان کتاب داستان های رندا» منتشر شده است و حکایت‌های این کتاب هم مانند درسی برای گنجشک ساده و زیباست.
م
اینجا #کرمانشاه - #درخت_رحمت . پاييز 98 { #درخت #چنار 2000 ساله}https://www.aparat.com/v/9DSn5#درخت_چنار #kermanshah #درخت_کهنسال #استان_کرمانشاه
#هخا #هخامنش #هخامنش_کرمان #هخامنش_سعیدی #هخامنش_شکست_ناپذیر #hakha
#hakhamanesh_saeidi #hakhamanesh #hakhamanesh_kerman #hakhamaneshs #mustseekermanshah #mustseeiran #visitiran #hamgardi #iran_nama #shotonnokia
موضوع انشا: سمفونی خزان

پادشاه فصل ها پاييز جاودان با اسب یال افشان زردش می چمد در باغ،
پاييز که می آید برگ هایش را کریمانه به خاک می بخشد تا تن سردش را بپوشاند.پاييز که می آید درخت برگ برگ گریه می‌کند،آنقدر که اشک های زردش فرش زمین و خانه های روستایی می‌شود.پاييز که می آید رگ به رگ درختان را با رنگ های پاييزی رنگ می کند.روستاییان زودتر رنگ و بوی پاييزی به مشامشان می خورد. پاييز همانند دامن گل گلی نارنجی مادر بزرگ ها در روستاهاست دامنی که پر ا

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله ترانه و آهنگ fanoosikhial مشاهده قبض برق آب تلفن گاز 20010276 وبلاگ جدید آخرالزمان (بررسی نشانه های ظهور) اُکالیپتوسی به رنگ ِآبی golshanetyad . قرن بازی