نتایج جستجو برای عبارت :

حرم دل اورا آرام میکرد

مادر بزرگم بسیار صبور و آرام بود. خیلی از اوقات که همه برای موضوعی پر پر میزدند او با آرامش کنار بساط سماورش مینشست و یک قاشق دارچین و نبات داخل استکان چایی اش میریخت و آرام آرام هم میزد.
صدای جرنگ جرنگ قاشق اش توجه همه را به خود جلب ميکرد.
ادامه مطلب
فیلی کوچک که از گله فیله جدا شده بود در دشت عاجزانه راه می رفت گریه می کرد. این سو، آن سوی دشت را نگاه می کرد ردی از گله یابد، اما دشت از فیل خالی بود فقط گله گاو های وحشی دشت مشغول چرا بود وافتاب در طاق آسمان خود نمایی می‌کرد بچه فیل حیرا ن خود رابه میان گله آنها زد تاشاید اثری از مادر وگله خود بیابد . به هر یک از گاو هانگاه می‌کرد تاشاید نشانی از مادر یا هم نوع خود بیابد اما خبری نبود آرام از میان گاوها جدا شد وتنها جای نشست. او خسته بود آرام روی
جای دنجی بود و هم صحبت خوبی
لیوان چای را بر میداشتم با چند عدد قند همراه خیالی مشتاق با گامهایی آرام میرفتم و کنارش مینشستم. حس ميکردم! به ندرت میان صحبت هایم بر میگشت و خیره نگاهم ميکرد بین خودمان بماند نگاهش عجب میچسبید من تماما خریدارش بودم. سهم من از او حضورش و سهم او از من یک لیوان چای!
گاهی سخت بیتاب میشدم آرام سر فرا گوشش می آوردم که شاید نجوایم، سکوت دلنشینش را به لبخند همچون عسلش مزین کند واقعا معرکه میشد! آخرین بار کنار پله دیدمش. اما
اوهنوز زیبا بود
رنگ آسفالت خیابان تغییر  کرده بود وسفید شده بود.بارش  برف همچنان ادامه داشت.یقه پالتوی پشمی اش را بالاتر آورد ودور صورتش پوشاند.سوزش سرما روی انگشانش تأثیر گذاشته بود، چنانچه احساس می کرد هر لحظه ممکن است انگشانش قطع بشوند.چاره ای نبود باید در خانه ای را می زد.نگاهی به دوطرف خیابان انداخت.در این صبح سرد زمستانی خانه ها گویی جسدهای مرده ای بودند که ته مانده روحشان در حال حلول بود.هنوز هم کمی توان داشت. باید راه می رفت.شاید کسی
اوهنوز زیبا بود
رنگ آسفالت خیابان تغییر  کرده بود وسفید شده بود.بارش  برف همچنان ادامه داشت.یقه پالتوی پشمی اش را بالاتر آورد ودور صورتش پوشاند.سوزش سرما روی انگشانش تأثیر گذاشته بود، چنانچه احساس می کرد هر لحظه ممکن است انگشانش قطع بشوند.چاره ای نبود باید در خانه ای را می زد.نگاهی به دوطرف خیابان انداخت.در این صبح سرد زمستانی خانه ها گویی جسدهای مرده ای بودند که ته مانده روحشان در حال حلول بود.هنوز هم کمی توان داشت. باید راه می رفت.شاید کسی
لئو، سگی که برای دیدن صاحبانش که او را در کنار یک پمپ بنزین رها کردند 4 سال انتظار کشید تا بالاخره آنهارا دید.
او بعد از مدتی به بیماری پوستی مبتلا شد اما برای تهیه ی غذا هم هرگز آن محل را ترک نميکرد.یک زن 45 ساله به نام سائو به اندازه ی توانش هربار به او غذا میداد. سائو بعد از اینکه ضعف و ناتوانی سگ را دید اورا به خانه برد ولی هربار لئو فرار ميکرد و سائو او را در همان جاده پیدا ميکرد.بالاخره سائو تسلیم شد ولی در تمام مدت برای او کنار جاده غذا برد.4 س
درون شب

سر فرصت جایش را پهن می کرد.
آرام آرام خورشید از روی برگ های درختان به پایین خزیده است. برگ های نزدیک آسمان سبز تیره و برگ های پایین تر زرد و سبز شده اند و آرام آرام تیره تر می شوند؛ نور، بر روی تن برگ ها به پایین می غلتد. آرامش شگرفی در فضایی اینسان فراخ پهن می شود.
ادامه مطلبدرون شبrarr;
فایل ورد پاورپوینت داروهای خواب آور آرام بخش
Welcome to our site to buy پاورپوینت داروهای خواب آور آرام بخش
با مشاهده فایل های پیرامون پاورپوینت داروهای خواب آور آرام بخش لذت ببرید.
فروش فایل های تخصصی پیرامون پاورپوینت داروهای خواب آور آرام بخش در این سایت امکان پذیر است.
آیا پاورپوینت داروهای خواب آور آرام بخش را رایگان می خواهید؟
Download corrected and approved پاورپوینت داروهای خواب آور آرام بخش translation from here.
دانلود رایگان پاورپوینت داروهای خواب آور آرام ب
آفتاب آرام آرام عرض افق را به مغرب وجب ميکرد که باد در میانه خرابه های روستا وزیدن گرفت. صدای پیچیدن باد در بین حفره های دیوارها و نورگیرهای سقف، خرابی ها را نمایان تر میساخت و صدای برخورد پنجره به چارچوب، آواز سر میداد: "سالهاست که دیگر کسی در این خانه نیست."
حاج حسن کنار جاده، بر روی تخته سنگی نشسته بود و به دوردست ها، شاید جایی نزدیک معدن مس زل زده بود. ذبیح الله، در کنارش به روی زمین چمباتمه زده و با تکه کاهی بازی ميکرد. تنها تفاوت ظاهریشان ب
تاجری چهار رفیق صمیمی داشت .از میان آنها رفیق چهارم در نزدش از همه محبوب تر بود .تاجر با خریدن هدایای فراوان به او دوستیش را به او اثبات می کرد وبا احترام زیادی با وی رفتار می نمود.او بهترین هرچیز را برای این دوستش کنار می گذاشت.تاجر رفیق سومش راهم دوست داشت چنان که همه جا به داشتن چنین رفیقی افتخار می کرد و همواره اورا به دیگران نشان می داد اما درسی در دلش بود که مبادا این رفیقش اورا ترک کرده و به دنبال دوستی با کسی دیگر برود.⚪️رفیق دوم تاجر خ
مادربزرگم تعریف ميکرد دختری به نام صنم عاشق سرسخت یک دکتر شده بود صنم دختری بدبخت و شیرین عقل بود دکتر هم تنها پزشک محل که اصلا هیچ توجهی به صنم و بهتر از صنم ها نداشت این دختر بدبخت همیشه اولین مریضی بود که درمطب دکتر مینشست و اخرین نفری بود که خارج میشد وبرای اینکه سرگرم باشدبا قلاب کلاه میبافت روزی دوستانش برای اینکه اورا فیلم کنند بهش گفتن رسم است عاشق برای معشوق شعری بگوید و مراتب عشقش به طرف بیان کند تو هم شعری بگو تا دکتر به تو توجه کند

همه خواسته ها زمان دارند.
هدف های بزرگ، مانند دویدن هستند!
برای رسیدن به هدف های بزرگ، باید تلاش های کوچک را جدی گرفت. 
برای دویدن، ابتدا باید راه رفت،
سپس قدم ها را تند کرد
و بعد دویدن را رقم زد.
دویدنِ ناگهانی و بدون مقدمه، هر کس را از نفس می اندازد.
آرام آرام پیش روید تا مدار تان تغییر کند
از هر مرحله لذت ببرید و هماهنگ با خلقت هستی باشید.
 
در کافه نشسته ام و چایی ام را می نوشم. میزهای اطراف بیشتر خالی هستند ولی تعدادی مشتری در کنج ها به چشم می خورند. روی میز گوشه کنار پنجره دختر و پسری نشسته اند. به نظر می آید یکی عاشق است و دیگری بی علاقه ولی از اینجا معلوم نیست کدام یکی. پسر که حرف می زند سرش اندازه یک بادکنک بزرگ باد می کند و به طرف بالا کشیده می شود، لب هایش مثل پنیر پیتزا کش می آید و زبانش میان کلمات گه گاه جلو می آید و دست های دختر را لیس می زند. سر دختر موقع گوش دادن می رود داخل
*** خاطره ی تلخ در داستان:؟؟
دونوع خاطره تلخ داریم. یکی اینکه خاطره ای که قبلا اتفاق افتاده یعنی قبل از شروع داستان و هنوز با شروع داستان ذهن قهرمان درگیر آنست.
خاطره ی تلخ می تواند یکی از حریفهای درونی قهرمان باشد چرا؟ چونکه ممکنست اورا از حرکت به جلو بترساند
درنوع دوم ، قهرمان هیچ خاطره ی تلخی ندارد ودرواقع در یک زندگی آرام وبدون دغدقه بسر می بردقهرمان بجای اینکه داستان را با یک چالش وضعف شروع کند آن را بایک زندگی بهشتی شروع میکند، طولی نمی ک
روزی روزگاری بود گرگی درجنگل زندگی می کرد همه از گرگ فرمان می بردند گرگ بی رحم بود و کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشت.
یک روز گرگ درحال گذر درجنگل بود ناگهان صدای ناله دخترکی را شنید به سمت او رفت دید دخترک روی تله افتاده و زخمی شده . گرگ گفت عجب غذای لذیذی شکمی ازعذاب به درخواهیم کرد.
همینطور که دردنایی خودش فکر ميکرد دید دخترک زجر میکشد ازاوضاعی که دران دچار دشه است .گرگ به رحم آمد و گرگ بودن خودش را کنار گذاشت وبه سوی دخترک رفت اورا به پناهگا
روزی روزگاری بود گرگی درجنگل زندگی می کرد همه از گرگ فرمان می بردند گرگ بی رحم بود و کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشت.
یک روز گرگ درحال گذر درجنگل بود ناگهان صدای ناله دخترکی را شنید به سمت او رفت دید دخترک روی تله افتاده و زخمی شده . گرگ گفت عجب غذای لذیذی شکمی ازعذاب به درخواهیم کرد.
همینطور که دردنایی خودش فکر ميکرد دید دخترک زجر میکشد ازاوضاعی که دران دچار دشه است .گرگ به رحم آمد و گرگ بودن خودش را کنار گذاشت وبه سوی دخترک رفت اورا به پناهگا
بعد از این ورق زدن های پس و پیش، خوب می بینم که دیگر دردی جز یک چیز ندارم. می خواهم زندگی مستقل خودم را شروع کنم، می خواهم کنار کار اصلی ام کارهای دیگری انجام دهم، کمی بزرگ تر شوم، اگر بتوانم برای پنج سال زندگی ام پول کنار بگذارم عالی می شود. البته مقداری هم برای شروع لازم داریم. آرام آرام به فکرم نزدیک می شوم، این دیگر درد نیست، این هدف است، و من بهش می رسم، مثل همه ی چیزهایی که برایشان تلاش کردم و رسیدم.
مثل شعری عاشقانه ، خواندنت را دوست دارم
مهمان قلب من باش، ماندنت را دوست دارم
آسمان صاف و ساده ، آبی ات را دوست دارم
دور از ابر سیاهی ، نابیت را دوست دارم
نیمه ماهی ، کنج شبها ، دیدنت را دوست دارم
چون گل خوش رنگ و خوش بو ، چیدنت را دوست دارم
من سلام گرم اما ، ساده ات را دوست دارم
آن نگاه بر زمین افتاده ات رادوست دارم
چشمهای از وفا آکنده ات را دوست دارم
گل بخند ، آرام آرام خنده ات را دوست دارم
امروز در اتوبوس دختری را دیدم باموهای طلایی،به او غبطه خوردم،خیلی بشاش به نظر میرسید هنگام پیاده شدن در راهروی اتوبوس،می لنگید او فقط یک پا داشت وبا عصا راه میرفت اما هنگام عبور،لبخند میزد،وای خدایا!مرا به خاطر گله هایم ببخش!من دوپا دارم ،دنیا از آن من است. توقف کردم تا آبنبات بخرم جوانی که آن را میفروخت، خیلی سرش شلوغ بود،با او صحبت کردم و هنگامی که اورا ترک کردم ،گفت:مرسی!شما خیلی مهربان هستید از صحبت با افرادی مثل شما لذت میبرم،من ناب
گفته بودند :"فلانی پشت سرت بدگویی کرده ."
دست هایش را برد بالا.
گفت:"خدایا ! من بخشیدمش ، تو
هم اورا ببخش "
 ********************************
هر بار که می رفت آدم های تازه ای
با خودش می برد. می نشست وسط بیابان ،کنار قبر ،سلام می داد به همه ی انبیاء ،
خودش را می انداخت روی قبر ، سلام می کرد .  . گریه می کرد
.  .  گریه می کرد .  .
می گفت:"قبر جدم علی بن ابی
طالب است . باید همه این جا را بشناسند و بیایند زیارت . "
تا آن زمان قبر جدّش مخفی بود .
ادامه مطلب
 
محمد هادی چرخکان(میم-فانی)
كنج مسجد نشسته بودم همه منتظر آمدن امام جماعت بودند. چند دقیقه ای از اذان گذشته بود كه امام جماعت تنومند مسجد، وارد شد. من كه در حال خودم بودم با صدای صلوات جماعت به خودم آمدم. نماز شروع شد. در مسجد ما، خود امام جماعت میكروفن دارد و به همین خاطر موذنی نیست. سجده ركعت دوم كه رفتیم در سجده، صدای ذكر امام نیامد. تا اینكه بلند شد و كم كم همه متوجه شدند و سر از مهر بلند كردند. در ركعت سوم هم به همان شكل، ذكر سجده امام جماعت ب
انشا صفحه ۳۷ کتاب نگارش پایه کلاس پنجم دبستان صدای مادربزرگ تجربه شنیدن کدام یک از صدا های زیر را دارید احساس خود را از شنیدن آن بنویسید
انشا صدای مادربزرگ نگارش پنجم
انشا صدای مادربزرگ نگارش پنجم دبستان
مادربزرگ، کسی که پدر یا مادرت را بزرگ کرده، و اورا به جایی رسانده ، که حال پدر یا مادر خوبی برای توست. مادربزرگ ها همیشه مهربانند همیشه مهربانی میکنند و با محبت دست بر سرت میکشند و از خاطراتشان برایت میگویند که تو ان را قصه می نامی. همیشه وق
 

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم
تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با ت
الکس بعد از فراری دادن ها رفت که بخوابد . اما از ترس خوابش نمیبرد . تصمیم گرفت برود به طبقه پایین . الکس در طبقه پایین یک چیز عجیب دید . یک درب مخفی . وقتی درب آن را باز کرد ، یک سیاه چاله مخوف و ترسناک را دید . آرام آرام به سمت آن رفت و بعد به داخل آن پرت شد و بیهوش شد . وقتی که به هوش آمد دید چند آدم فضایی دورش را گرفته اند . آدم فضایی ها به او یک قرص دادند و بعد الکس زبان آن ها را میفهمید . الکس به آن ها گفت اینجا کجاست . آن ها گفتند سیاره ی مورینا . ا
سلام!
آرام آرام گام برمی داشت. میان کوچه آمده بود. رهگذران کوچک و بزرگ از کنارش می گذشتند. زیبا و مهربان، به رهگذران نگاه می کرد. لب هایش می شکفت. صدای جذاب و نرمش در کوچه می پیچید: سلام علیکُم».
بوی خوش سلامش مثل نسیم بهار، دل ها را نوازش می داد.
اسم دوست
ادامه مطلب
یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده بود. هرکسی از کوچه رد میشد، لگدی به سنگ میزد و پرتش ميکرد یک گوشه ی دیگر. سنگ کوچولو خیلی غمگین بود. تمام بدنش درد ميکرد. هرروز از گوشه ای به گوشه ای می افتاد و تکه هایی از بدنش کنده میشد. سنگ کوچولو اصلا حوصله نداشت. دلش می خواست از سر راه مردم کنار برود و در گوشه ای مخفی شود تا کسی او را نبیند و به او لگد نزند.یک روز مردی با یک وانت پر از هندوانه از راه رسید. وانت را کنار کوچه گذاشت و توی بلندگوی دستیش داد زد: هندو
هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها.
الف مثل حسین .
با تو آغاز میشود این شعر
آخرش هم به یاد و خاطر توست
من برای تو شعر میگویم
چشم هایم دوباره زائر توست
پشت دیوار های جهان
خانه ای هست از گل و خشت
خانه ای با دو کودک و مادر
خانه ای پشت باغ های بهشت
مادری که به ماه می ماند
وقت تسبیح گفتنی آرام
یک ستاره از آسمان که گذشت
کفتری پر زد است از سر بام
وقت رفتن رسید، مادر و اشک
خانه را باز گرد گیری کرد
در تنور صبور نان میپخت
فضه را باز دست گیری کرد
با تنی زخمی ا
برنامه های درسی شبکه اموزش را در اینجا دنبال کنید. لطفا نظرات فراموش نشود✅✅جدول کلاس درس #شبکه_آموزش_سیما
•┈┈••••✾•✅✅جدول کلاس درس #شبکه_آموزش_سیما
✅✅جدول کلاس درس #شبکه_آموزش_سیما
•┈┈••••✾•✅✅جدول کلاس درس #شبکه_آموزش_سیما
•┈┈••••✾•
این مدت چیزی که ذهنم را بیش از همه به خودش مشغول کرده تمام شدن دنیاست. در حال حاضر یک ویروس کرونا در جهان پخش شده که هر لحظه ممکن است دستانش به من هم برسد و مرا درگیر تلاشی برای زنده ماندن بکند. دقت کردید که در جمله‌ی قبلی از کلمه‌ی جهان استفاده کردم؟ چه خودبینی بزرگی برای انسان. کره‌ی زمین در بهترین حالت نقطه‌ای روی این جهان هستی بیش نیست و قرار است ما هم کلا از اندازه‌ی نقطه‌ای از زمان آن را تجربه کنیم. چه احساس عجیبی.
جدیدا به شدت به این فک
 فیلم مستندداستانی دکل به تهییه کنندگی زهراکوهستانی ونویسندگی وکارگردانی سیدمحمودطاهری
دریکی ازشهرستانهای استان گلستان بنام آزادشهر درسال 1394شروع به تحقیق وبعداز 8ماهشروع به ساخت نمودن ماجرا دکل بررسی کلی از تکنولوژی دربرابرتکنولوژی وقربانیانیکه دراین بره اززمان بی انکه بدانند آرام آرام وقدم قدم میگیرد وبابیان اینکه ایران سالهاست که توسط آمریکا تحریم شده ولی جوانان ایرانی توانستمند براحتی چیزی راکه کشورهای غربی به تعداد انگشتان دس

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله وانیا دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. Download city دانلود آهنگ صحبتِ جانانه ستاره سهیل زنگ هوشمند مدارس kaj770 اداره کتابخانه‌های عمومی کلاردشت mbiran ((((( من سردفترم )))))