نتایج جستجو برای عبارت :

خدایا کمکم کن تا بتوانم

دوسه روزه میخونم و از فردا سه روزی رو شروع میکنم که معادل 9 واحده رسما سنگین ترین روزهای تاریخ دانشگاه و پیش رو دارم  ( از این سخت ترم بوده )
استرس فردا و پس فردا و پس اون فردا ودیگر مسائل کلا انرژیمو گرفته بود خدا روشکر بعد از ظهر تونستم کام بک بزنم  و دوباره بلند بشم الان واقعا حووصله ام نیست که به هیچی  فکر کنم حتی به امتحان فردا فقط دلم میخواد که دست پر برگردم  از این سه روز سخت که باید فقط بشینم پای جزوه و کتاب خدايا خودت کمکم کن
حوصله ام وا
هفته اخر جامعه اهرا و شروع امتحانات پایان ترمخدايا شکرت که یه ترم دیگه هم بهمون توفیق دادی خدايا شکرت که منو به حوزه رسوندیخدايا شکرت که منو با معارف اهل بیت علیهم السلام اشنا کردیخدايا شکرت که در محیط پاک و با نشاط درس میخونم.خدايا شکرت که خیلی چیزهای خوب رو برام اماده کردیخدايا شکرت که از اساتید معنوی بهره مندم کردیخدايا بهم توفیق عمل بده. خدايا ممنونتم. 
من از اون دسته آدمایی ام که وقتی دلم میشکنه به جای اینکه مثل  بچه آدم برم به طرف بگم که فلان کارت زشت بوده ، و من از دستت ناراحتم.سکوت میکنم و تو خودم میریزم.بعد هی بهش فکر میکنم هی فکر میکنم و هزار بار حرف و اتفاقی که ناراحتم کرده و مروز میکنم بعد هی براش دلیل میارم تو ذهنم هزار بار یارو رو محاکمه میکنم ولی هیچی به روش نمیارم انقدر اینکار و ادامه میکنم و زجر میکشم و زجرم میکشم و  با خودم کلنجار میرم که دیگه کم کم از اون آدم  فاصله میگیر
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که د
سلامم

اومدم با بیوگرافی داستانم****شخصیت های اصلی: مرینت دوپن چنگ،آدرین آگراست،لوکا کافاعین، آلیا سزر،نینو لحیف،ناتانائیل (فامیلیشو نمیدونم)،آلیس نور-ون (به شخصیت نیازمندم)اگر میخواین تو داستان باشید اسم،فامیل،علایق و تنفر و شخصیت ظاهری بدیدتعداد فصل: نامعلومتعداد قسمت:بازم نامعلومداستان: بگم؟ نه نمیگمتیکه هایی از داستان:-چیییی گگففتیییی؟؟؟!! امکان نداره!.چطور تونستی؟- واقعا ازت انتظار نداشتم مرینت- هوممبه نظر خوب میای- ممنمن.
به هزار دلیل رابطه عاطفی نادرستم حدود 10 روزه که تموم شده تنها چیزی که
بیشتر از همه آزارم میده اینه که اون الان با کیه و چیکار میکنه. با
اینکه میدونم بقول شاعر تو با من چه کردی که با دگران بکنی    تو بمان و
دگران ، وای به حال دگران. ولی چرا باز مثل خوره شده !! هر دفعه هم که به
این رابطه برگشتم علت اصلیش این بوده. لطفا کمکم کنید.
دلم برای ستاره‌شناس عزیزم تنگ شده ، برای ستاره‌شناسی که احتمالا الان تو مطب نشسته و یه نینی چندروزه رو معاینه میکنه.شاید اگه بود الان کمکم میکرد سروسامونی به این تیکه هام بدم ، دستمو میگرفت و حواسش به دل گرفتگیام بودنمیذاشتم به حال خودم تا انقدر کلنجار برم که بپوسم!بی اعتنا رد نمیشد!وقتی به این فکرمیکنم که چندماهه دیگه میره از این خاک و دیگه معلوم نیست کی ببینمش تا از ستاره ها واسم قصه بگه ،دلم منجمد میشه!میدونید؟یه وقتا نیاز به یه منجی
بعد از به طرز افتضاحی شروع کردن سالی به ظاهر جدید و کل فروردین هیچ کاری نکردن، با وجود اینکه چشم دیدن نوشته هام رو ندارم فقط میتونم بنویسم بلکه نوشتن این بار هم کمکم کنه.
 
پِی‌نوشت: قالبم پریده و نه حوصله ی درست کردنش رو دارم و نه وقتش رو. به نشانه ی اعتراض:دی فعلا میخوام بذارم اینجوری بمونه.
میدونی، من با روحیات خودم آشنام‌. تابستون امسال هم فقط خودم میدونم چه خون دلی خوردم سر اینکه به خودم بقبولونم مامایی رشته ی خوبیه ، و خب اولین تا آخرین کد رشته ای که وارد کردم برای انتخاب رشته ، مامایی بود. اما ، نه از سر علاقه. از سر اجبار ، که تنها رشته ای بود که تراز قبولیش به ترازم می‌خورد. تمام طول تابستون از ته ته دل غمگین بودم ، بابت اینکه دانشگاه آزاد قبول میشم ، اونم شهرستان ، با این هزینه های سنگیییین ، اونم مامایی ، شیفت شب ، بار مسئو
میدونی، من با روحیات خودم آشنام‌. تابستون امسال هم فقط خودم میدونم چه خون دلی خوردم سر اینکه به خودم بقبولونم مامایی رشته ی خوبیه ، و خب اولین تا آخرین کد رشته ای که وارد کردم برای انتخاب رشته ، مامایی بود. اما ، نه از سر علاقه. از سر اجبار ، که تنها رشته ای بود که تراز قبولیش به ترازم می‌خورد. تمام طول تابستون از ته ته دل غمگین بودم ، بابت اینکه دانشگاه آزاد قبول میشم ، اونم شهرستان ، با این هزینه های سنگیییین ، اونم مامایی ، شیفت شب ، بار مسئو
گوش می دادم به رود ،آن که زیبا بود و جاری بود ، 
رودی که جریان و تلاطمها ،
شرط حیاتش بود ،
لهجه ای زیبا و شیرین داشت ،
و برایم قصه ها می گفت با زبانِ آب ،
از سنگ های راه ،
از غمِ دوری ز کوهستان 
شوقِ دریا ،
وحشتِ دیدار با مرداب ،
از درختانی که با آهنگ زیبایش ،
می رقصند و ،
شعر امواجِ سواحل را به لب دارند ،
گفت ، از پاکیزگی هایش ،
گفت این پاکی که می بینی ،
حاصلِ فرهنگ مردم نیست ،
این تلاطم هاست ،
که پاکی را به من دادند ،
دائما می گفت رود ،
داستانِ رود ر
جالبه که تا زمانیکه فکر میکردم به خواستگار قبلیم جواب ثبت میدم، تمام جهیزیه‌ای که می گشتم انتخاب میکردم رنگ و وارنگ بود و یه جورایی بچگیم زنده شده بود ولی الان با کسی نامزدم که خجالت میکشم اونا رو انتخاب کنم برای خونه م! نمی‌دونم مشکل از اونه که اینقدر ابهتش زیاده یا من که بچگانه می پسندیدم ! خواستگار قبلی خیلی عزیز و مهربون بود دلم میخواست همه چی رو براش لذت بخش کنم ولی دلهره م این بود که نکنه بعدا وسط راه چیزی ازش ببینم که از چشمم بیفته و پش
 
با صدایی مثل ترکیدن یک باد کنک بزرگ از خواب پریدم؛ نفس کشیدن برایم سخت شده بود، دور تا دورم را آب فرا گرفته بود.می خواستم فریاد بزنم و کمک بخواهم اما نمی توانستم.در آن  تاریکی مطللق و مملو از آب، فقط چند لحظه با مرگ فاصله داشتم.احساسی در درونم می گفت: خودت را نجات بده، تلاش کن، شروع کردم به دست وپا زدن.صدای  فریاد مادرم را که شنیدم، ضربان قلبم بیشتر شد صدای آرام او، تبدیل به فریاد شده بود.-خدا؛خدا؛ کمکم کن.خدا؛یعنی چه کسی بود، هرکس بود حتما
این ترم خبری از میان ترم و درنتیجه درس خوندن نبود
و الان این منم که دارم با فیزیک و پاتو و فارما و تغذیه و ایمنی و ژنتیک به چوخ میرم
دوست دارم بیام و بگم و بنویسم
از خودم و ذهن آشفته م
از گلگلی که چطور سوهان روحم شد
از اینکه قراره این ترم بی خبر وسایلم رو جمع کنم و بعد از دو سال و نیم ازش جدا شم
از اینکه حسم مثل کساییه که طلاق عاطفی گرفتن
از اینکه گاهی دلم می سوزه، برای اون، برای خودم،شاید برای. 
از اینکه عزمم رو جزم کردم که برم پیش روانپزشک تا کم
بعد از این ورق زدن های پس و پیش، خوب می بینم که دیگر دردی جز یک چیز ندارم. می خواهم زندگی مستقل خودم را شروع کنم، می خواهم کنار کار اصلی ام کارهای دیگری انجام دهم، کمی بزرگ تر شوم، اگر بتوانم برای پنج سال زندگی ام پول کنار بگذارم عالی می شود. البته مقداری هم برای شروع لازم داریم. آرام آرام به فکرم نزدیک می شوم، این دیگر درد نیست، این هدف است، و من بهش می رسم، مثل همه ی چیزهایی که برایشان تلاش کردم و رسیدم.
داستان ضرب المثل اگر خدا بخواهد همه را یکسان می کند این مثل را وقتی می گویند که یکی مال ثروت زیادی داشته باشد . سخاوت نداشته باشد و از مالش چیزی انفاق نکند و به کسی نبخشد . آدم بیچاره ای بود که از همه جا درمانده شده بود . به دهی رسید . از اهالی آنجا سؤال کرد : "بزرگ این آبادی کیست ؟" خانه ی مرد پولداری را به او نشان دادند . رفت خانه آن مرد گفت : "من مانده ام . زمین سخت و آسمان بلند و تمام محصولم امسال خراب شده خیلی ناراحتم به من کمک کن تا بتوانم خودم را
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدايا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدايا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان ب
همیشه عاشق درس خوندن و نمره ی خوب اوردن بودم. حتا اگه تنبلیمم میشد بازم هرجور شده شب امتحان درسمو میخوندم و نمرم خوب میشد. عاشق شاگرد اول شدن و نمره کامل گرفتن بودم. واسه همین هیچ وقت فکر نمیکردم درس خوندن برام سخت باشه چون میدونسنم یه قانونه واسم که باید هرجوری شده بخونم و نمرم خوب شه، حتا اگه حالم از درسی بهم بخوره. به همین خاطر ادمایی که از درس خوندن ناله میکردنو درک نمیکردن خصوصن وقتی میگفتن علاقه نداریم و تو انتخاب رشته دقت کن. پیش خودم می
ادم بعضی وقت ها تو یه مسیله به جایی میرسه که دیگه کاری از دست هیچکس برنمی یاد.یعنی همه ی کسانی که توی ته ذهنت هم حساب کرده بودی کاری از دستشون برنمی یاد و آدم میشه مثل یه پرکاه توی باد،بی هیچ پشتوانه ای ،بی هیچ امیدی به کسی .اون لحظه تو یه موقعیتی گیر میکنی که فقط می تونی اروم سرتو بالا بگیری و رو به آسمون بگی :خدايا خودت درستش کن.خدايا دستای ما رو قوی کن تا به واسطه تو دستای دیگرون رو محکم بگیریم.
سلام دوستان
من دانشجوی کارشناسی علوم پزشکی هستم و درسم تازه تموم شده. قصد داشتم که برای کنکور ارشد 1400 شرکت کنم ولی متأسفانه نتونستم درس بخونم و حدودا 40 روز بیشتر به کنکور نمونده و احتمال قبولیم خیلی پایینه. از اون طرف هم سربازی دارم و باید برم خدمت. ولی چون 8 ترمه تموم کردم، یک سال معافیت تحصیلی دارم.
می خواستم یه سال پشت کنکور بمونم ولی می ترسم تو این یه سال هم درس نخونم و الکی از هم سن و سال هام عقب بیفتم. به نظرتون میشه موقع سربازی درس خوند؟ ا
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
غیر از خدای مهربون
هیچکی نبود.
توی یه جنگل سبز.
پشت یک کوه بلند.
توی یک مزرعه سبز و قشنگ.
که یک رودخونه زلال و پر آب، خیلی آروم از کنارش رد میشد
 
 
فرزندم :
این شروع تمام قصه هایی بود که هر شب برایت میگفتم. تا تصویری از بهشت را در دلت بیندازم و تو را نسبت به آن متمایل کنم.
و در بیش از نود درصد قصه هایم اگر برادری محور قصه بود اسم شخصیت ها حسن و حسین بود. یا حسین و عباس بود.
مثلا میگفتم:
"حسین همینطور که بازی می
کلاس اول که بودم یک روز زنگ املا بود فکر میکنم . خانم معلم که داشت یکی یکی تکالیف بچه هارو چک میکرد وقتی به من رسید نوشته بودم سبد نمیتونستم بخونم ولی! 
کمکم کرد هِجی کنم سین ب دال گفت حالا کامل بگو گفتم سیب! زد تو گوشم. بد زد ولی هنوز که هنوزه یادم مونده که اون سبد بود نه سیب 
دست آخر هم یک نمره بیست کاشت وسط کارنامه دانش آموز هفت ساله ی خنگش تا ثابت کند که آن چک برای خودت بود نه من ، نه نمره نه هرچیز دیگری. چقدر خوب نقش مادر بودن رو ایفا میکرد .
سلام
من دختری ۱۸ ساله ام، امسال کنکور تجربی دارم، درسم هم خیلی خوبه، تو یکی از بهترین مدارس هم درس میخونم و همیشه رتبه برتر شهر بودم و متاسفانه چون در حین این ۳ سال خیلی سخت گیری از طرف مدرسه بوده من از درس زده شدم  و دو سال پیش هم اتفاقی افتاد که من از درس خوندن فاصله گرفتم و شدیدا افت درسی کردم. (خودم که نمیدونم ولی دوستام و معلم هام میگن تو هوش و استعدادت خیلی عالیه).
دوست دارم یه رشته خوب تو کنکور قبول بشم ولی انگیزم از بین رفته (نه به طور کامل
به نام خدای عزیزم.
سلام.
دیشب سر سفره یه اتفاق قشنگ افتاد.خواهرم میخواست بره نوشابه بگیره و گفت چه رنگی بگیرم.من و داداشم گفتیم لیموناد بگیر.خواهرم دوباره می پرسید چه رنگی بگیرم و ما دوتا می گفتیم لیموناد و بقیه هم نظری نمی دادند.تا اینکه بابام خیلی آروم گفت خب لیموناد بگیر و خواهرم گفت خب رفتم لیموناد بگیرم.همون موقع من و داداشم ذوق خودمون را نشون دادیم و داداشم گفت آخ جون بالاخره حرف ما شد؛که بابام بهش گفت یه کم من پشتت اومدم که حرف تو شدا.
داستانهایم دارند به خودم می رسند، انتقادهایی که به شخصیت های داستانیم  می کنند درست همان انتقادی ست که در خودم هم شکل گرفته است، داستان های ایده مند عشق لحن ندارند و شخصیت های قابل احترامی که جذابیتشان بیرون نزده است.می روند و می آیند.چیزی در من گره خورده است و حالا دارد ته نشین می شود، نشست چیزی را در خودم احساس می کنم. یک جایی گیر افتاده ام، یک جایی مانده ام، بوی این ماندگی اذیتم می کند، کاش بتوانم بروم.کاش این سکوت شکسته شود و لحنی بگیرد
عنوان: روش های حمله کردن و کنترل حریف با استفاده ازرویه های فینت دون بلند ابر دار در مسابقه نام نویسنده:رسول لواییچکیده هدف تحقیق حاضر ،شناسایی روش های جدید حمله کردن برای بازیکنان بارویه های فینت ابر دار یا بازیکنان کات کش میباشد. برای این منظور ، اینجانب برای مدت یک سال از چهار نوع رویه فینت دون بلند ابر دار استفاده کردم و سعی کردم که تا حد امکان بتوانم، روش های جدیدی را برای مسابقه دادن پیدا کنم . نتیجه ی یک ساله این پژوهش به این شکل است که
«بِــــــــســـمِ الـــلّــهِ الــــرَّحمـــَــنِ الــــرَّحیــــم»یک دقیقه مطالعهاز دیوید راک فلر پرسیدند:چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.گفتند چگونه؟گفت: من بیکار بودم. گفتم خدايا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره ی یک منزل نقلی را داشته باشم.چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست به کار شدم و به خدا گفتم: خدايا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فق
بعد مون شب به تندرو گفت:((الان من تو رو می فرستم به خورشید.
بعد تندرو بهش گفت:((امرا!
بعد مون شب گفت:(( باشه!
بعد مون شب رفت.
بعد تندرو بهش گفت:((ترسو!
بعد مون شب داخل دلش گفت:((امیدوارم سیمرغ بهم کمک کنه!
بالاخره مون شب به سیمرغ رسید و گفت:((ای سیمرغ بیا کمکم کن!
بعد سیمرغ بهش گفت:((مگه تو
بعد مون شب در حرفش پرید و گفت:((ما الان وقت این کارها رو نداریم،تندرو به نایتمردی شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد سیمرغ بهش گفت:(( تو همینجا می مونی!!!!!!!!!
بعد سیمرغ خودش رو رسوند
 داستانک /ماجرای عابد مغرور و جوان توبه کار      روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت: «خدايا من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کن
می خواهم یکی مثل فرگوسن در تاتنهام شوم • قدرت دانش آموز


می خواهم یکی مثل فرگوسن در تاتنهام شوم • قدرت دانش آموز

سرمربی تاتنهام به تمجید از سر الکس فرگوسن پرداخت و او را الگوی مربگیری خود دانست.
به گزارش دانشجو برق و به نقل از دیلی میل، مائوریسیو پوچتینو در تاتنهام خیلی خوب عمل کرده است. با وجود آنکه تیم او نتوانسته است در این سالها به قهرمانی برسد ولی حضور بین تیم های صدرنشین باعث شده تا خیلی ها به تمجید از این مربی بپردازند.تیم او در حا

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله گفتگو با عشق ایران فارکس کلاس کارو فناوری .... خانم ملیانیان دبیر کارو فناوری9 ،8، 7 موسسه علمی - تحقیقاتی چشم انداز هزاره سوم ملل seokav5 دانلود تحقیق رایگان السلام علیک یا زینب کبری سلام الله علیها آشپزی با طعمی خوب rabit seohasanabadi