نتایج جستجو برای عبارت :

دیروز مادرم عزیزم غذایی خوش مزه ای پخته بود منتظرم وبرادرم در چیدن صفره به او کمک کردیم

مامان مریض شده است.دردی از نه ماه قبل توی دلش پیچیده بود و حالا بعد از اينهمه دکتر و عکس و ام آر آی و سی تی اسکن و آندوسکوپی و کولونوسکوپی و سونوگرافی و فلان و بهمان، به اين نتیجه رسیدند که مامان بايد عمل شود. خیلی زودتر از اينها بايد میفهمیدند. مادرم درد زیادی کشید اما دکترها نفهمیدند. مادرم چقدر عرقیات و قرصهاي گیاهی خورد بماند. چقدر داروی شیمیايی خورد بماند. چقدر در نوبت پزشکهاي حاذق بود بماند. اما کسی نفهمید. نمی دانم چرا.حالا یک عمل سخت
مامان مریض شده است.دردی از نه ماه قبل توی دلش پیچیده بود و حالا بعد از اينهمه دکتر و عکس و ام آر آی و سی تی اسکن و آندوسکوپی و کولونوسکوپی و سونوگرافی و فلان و بهمان، به اين نتیجه رسیدند که مامان بايد عمل شود. خیلی زودتر از اينها بايد میفهمیدند. مادرم درد زیادی کشید اما دکترها نفهمیدند. مادرم چقدر عرقیات و قرصهاي گیاهی خورد بماند. چقدر داروی شیمیايی خورد بماند. چقدر در نوبت پزشکهاي حاذق بود بماند. اما کسی نفهمید. نمی دانم چرا.حالا یک عمل سخت
 محسن گفت که قراره کلی گوجه بخریم امسال. گویا مامان محسن گفته میخواد که بعد از چند سال رب درس کنه و به محسن گفته با آزیتا بیايد تا با کمک هم درس کنیم رب هارو . خونه باغ حاج خانم تو منطقه اي خارج از شهر و تو یه روستاي کم سکنه به نام عباس آباد هست . بیشتر ساکنان روستا هم اونايی هستن که تابستونا میان اينجا و با شروع فصل کارو زندگی میرن شهر خودشون . فصل برداشت گوجه اين منطقه خیلی شلوغ میشه . با توجه به آب خوبی که تو منطقه هست ، کشاورزی و بخصوص کشت کوج
باورش کمی سختهديروز که رفتم مهد مودک سراغ تمام دنیايم برگ هاي موی مهد عجیب چشمم را گرفتندجالب با خودم گفتم تقریبا دوسالیست دلمه درست نکرده ام و چقدر دلم خواستامروز دکتر شکرالهی دوست دوران دبیرستان ام که بسیار موقر و مودب هستند و بعد بیست و پنج سال یا بیشتر موفق به دیدارشان شده امآمدن اتاقم در اداره و بعد هم اين دلمه هاي زیبا را به همراه چاي کوهی برايم ارمغان آوردند.( برا خودش خانم دکتری شده است شکر خدا)جاتون خالی امروز افطارعنوان 
یکی بود یکی نبود. یه پیرزنی بود.یه روز خواست بره دیدن یه دونه دخترش . کارهاشو رو به راه کرد و در خونه اش رو بست و رفت و رفت و رفت تا رسید به کمرکش کوه، که یک دفعه یه گرگ گنده سر و کله اش پیدا شد، جلوش دراومد و گفت :آهاي ننه پیرزن کجا می ری؟بیا که وقت خوردنت رسیده.پیرزنه گفت: اي بابا من که پیرم و پوست و استخون. بگذار برم خونه دخترم چاق و چله بشم بعد می آم تو منو بخور.گرگه گفت : خب برو. من همین جا منتظرم.پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به یک پلنگ. پلنگه گفت:آ
یک ماه پیش با مادرم کاموا خریدیم و یک جفت میل هم همراهش برداشتیم. مادرم می خواهد آنها را شال و کلاه کند. از همان روز مادرم شروع به بافتن کرد و الان تا حدودی شال را تمام کرده است. 
برادر من دامپزشک است و براي خودش یک گربه ی ملوس دارد.اول از او خوشم می آمد‌٫ تا اينکه یک روز شال زیبايم را شکافته شده دیدم. حدس می زدم کار گربه باشد و حدسم هم درست بود.
آن روز آنقدر گریه کردم که خوابم برد و در خواب غرق شدم:
یک گربه ی بزرگتر از من جلوی رویم بود. داخل یک خان ک
کانال تلگرامی بهمئی الیمايی
نان‌پزی و خوراكیهاي لرهاي بهمئی
ن در ايل بهمئی پخت نان را به عهده دارند و نان‌پز هر خانواده و سیاه‌چادر ن همان سیاه‌‌چادرو خانواده‌‌اند. مگر در خانواده‌هاي خانها و خانزادگان كه نان آنها را ن خدمتكار می‌پزند.
تنور نان‌پزی بهمئی ساده است و آن چاله‌یی است كه درون چادر یا كپر» یا تو» كنده شده. دور تنور سه پارچه سنگ می‌چینند تا ساج نان را روی آن بگذارند. اين سنگها را كُچَكُ» می‌نامند.
ابزار كار ن
ماجراهاي کارت تنبل
یک روز من از خواب بیدار شدم و از مادرم پرسیدم امروز چند شنبه است؟ مادرم گفت: پنجشنبه. من گفتم: اي واي من ! بايد ديروز کتابهاي کتابخانه را پس می دادم . زود کارهايم را انجام دادم و لباس پوشیدم و کتاب ها را آماده کردم رفتم سراغ کارتم . به کارتم گفتم پاشو ! الان چه وقت خوابه! کارتم گفت: مگه چیه اين قدر عجله داری. گفتم: اِ . بی خیال . ما ديروز بايد به کتابخانه می رفتیم و کتاب ها را پس می دادیم. کارتم گفت: مگه چیه فردا می ریم پس می دیم. کار
آن روز ناهار، مهمان خانه ی عمو بودم. سر سفره، زن عمو خواست براي من غذا بکشد، اما عمو زودتر برايم کشید. زن عمو هم گوشتهاي توی بشقاب را تکه تکه می کرد تا من بخورم. عمو هم تند تند، برگهاي ریحان و نعنا را کنار بشقابم می چید و میگفت: مهدی جون، اينارم بخور. عمو با هر قاشق غذايي که می خورد، می گفت: به به! عجب غذايي! دست آشپزش بی بلا. اما زن عمو فقط دانه هاي برنج را اين ور و آن ور می کرد و چیزی نمی خورد. به عمو گفتم: یه چیزی بگم؟ عمو گفت: یه چیزی بگو. گفتم: عمو،
جوجه کباب درسته، پخته شده روی آتیش هیزم با دستور پخت ویژه و طرز تهیه مواد براي مارینیت همچنین سیخ کشیدن خاص و باربیکیو با حرارت آتیش و هیزم.سیخ کشیدن حرفه اي.آوا کلیپ بانک لینک هاي دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
موضوع انشا: درد دندان
دندان هم مثل بقیه اعضاي بدن گاهی درد می گیرد، البته آن هم چه دردی!
آن روز داشتم با برادرم بازی می کردم و حسابی سرگرم بازی بودم که هر دفعه مادرم می آمد ومرتب تذکر می داد که مواظب باشیم وکنار سنگ ها ولبه هاي تیز دیوار بازی نکنیم و براي یکدیگر وسیله هاي بازی را پرت نکنیم.
ما بی توجه به گفته هاي مادرم مشغول بازی کردن بودیم وهمان کارهايی که مادرم منع کرده بود را انجام می دادیم.
یکدفعه احساس کردم که دندانم درد گرفته البته وقتی به
مثل هر روز مادرم برخواست تا نماز و نوافلش را خواند/ نگهی سوی همسرش انداخت با نگاهی غم دلش را خواند/ پدرم مرد لحظه هاي خطر پدرم مرد روزهاي نبرد/ ولی اين روزها.آهو دانلود بانک لینک هاي دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله اي که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقاي دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیايید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :.
بايد مادرت را اينجا بیاوری، من براي ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیايید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه ا
داستان کودکانه کدو قلقله زن
یکی بود یکی نبود. یه پیرزنی بود. یه روز خواست بره دیدن یه دونه دخترش . کارهاشو رو به راه کرد و در خونه اش رو بست و رفت و رفت و رفت تا رسید به کمرکش کوه، که یک دفعه یه گرگ گنده سر و کله اش پیدا شد، جلوش دراومد و گفت :
آهاي ننه پیرزن کجا می ری؟ بیا که وقت خوردنت رسیده.
پیرزنه گفت: اي بابا من که پیرم و پوست و استخون. بگذار برم خونه دخترم چاق و چله بشم بعد می آم تو منو بخور.
گرگه گفت : خب برو. من همین جا منتظرم.
پیرزن رفت و رفت و رف
.روزها می‌گذشت و من همچنان منتظر بودم، تا اين که یک روز به زن‌هايی فکر کردم که اين‌گونه فکرشان و زندگی‌شان را نابود کرده بودند. زن‌هايی که ماه‌ها و سال‌ها چشم به راه نامه‌اي مانده بودند، اما سرانجام هیچ‌کس برايشان نامه‌اي نفرستاده بود. خودم را تصور کردم که سال‌هاي زیادی گذشته است، موهايم دیگر سفید شده‌اند و من همچنان منتظرم. سپس فکر کردم که نبايد اين کار را انجام دهم، بنابراين از آن روز به بعد نرفتم که آنجا بنشینم و انتظار بکشم.
گفتم: «نه ولی » میون كلامم وارد شد و گفت: «بذار خودم بگم چیه؟ شما از اين ارتباط ما نگرانی. بله، حق داری ما با هم محرم نیستیم و حق خانواده شما هم هست از اين ارتباط با خبر بشن.» وقتی اين قدر دقیق از حالم خبر داد تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. واقعا عجیب بود. برادرم رضا با اين كه با من زندگی كرده بود نمی‌تونست اين قده خوب حال و رفتارم را تفسیر كنه و از ضمیرم خبر بده. با شرم با تكون دادن سرم سخنش را تأیید كردم. روزی بهم گفت: «به دغدغه شما ف
کتاب مهارت هاي نوشتاری پايه هشتم  با موضوع بوی سیر
انشا درمورد بوی سیر
هفته پیش که به همراه مادرم به بازار رفتیم وقتی به قسمت تره بار رسیدیم بوی بسیار تندی در فضا ی ان منطقه پخش شده بود وقتی از مادرم پرسیدم سیر هايی با برگ هاي بلند  که گل ها هنوز  به آن چسبیده بود به من نشان داد و گفت اينها همان سیر هايی  هستد که از زمان پیامبر  به کنون توصیه شده و خواص و فوايد بسیاری دارند و براي ضد عفونی کردن دهان و دندان و معده و پوست و زیبايی صورت مفید است 
و
قسمت نهم
دختر زبان گشود :
یکباره احساس وجود کردم ، حس زندگی و زنده بودن رو به خوبی درک می کردم احساس می کردم که در امن ترین جاي دنیا یعنی در رحم مادرم هر لحظه در حال شکل گرفتن بودم.
مدتی که گذشت صدا ها را هم می فهمیدم ، نه همه صداها اما بودند صداهايی که با گوشت و پوست احساس می کردم صداي آشنا چیزی یا کسی به نام مادر. اوايل به خوبی احساس می کردم که امید وعشقی که در قلب من موج میزد ریشه در امید و عشقی داره که مادرم در قلبش و با عواطفش به من منتقل می کرد
فکر میکردم استرس قصه گویی جلو دوربین خیلی کمتر از استرس قصه گویی جلو صدنفر باشهکاملا اشتباه میکردماومدن دوربین باعث میشه بیشتر هول کنییه جسم بی جان اينهمه هول شدن نداره که خخخمن هول نشدماقصه دومم با موضوع حضرت "علی اصغر تشنه است" در ماه محرممنتظرم باشین بچه ها
کتاب مهارت هاي نوشتاری پايه هشتم با موضوع طعم خورشت قرمه سبزی
انشا با موضوع طعم خورشت قورمه سبزی
بعد از گذراندن ساعت هاي خسته کننده که در مدرسه گذراندم با گرسنگی شدید به سمت خانه رفتم با فکر به اينکه امکان داره غذاي امروزمان چه چیزی باشد در خانه رو باز کردم که بوی مطبوع خورشت قورمه سبزی مواجه شدم که با بوی دلنشین آن احساس کردم که دلضعفه گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم تا هر چه زودتر طعم  اين خورشت دلپزیز را زیر دندان هايم حس کنم
بعد از شستن دست
من ساسان هستم. سال 1393 ش از یکی از شهرستان‌هاي نسبتاً دور براي تحصیل در دانشگاه به تهران آمدم. مدتی طول کشید تا از بهت و حیرت بیرون آمدم و با فضاي دانشگاه مأنوس شدم. از یکی از دختران همکلاسی‌ام خوشم اومد. دنبال اين بودم تا به طریقی سر صحبت با او را باز کنم و به او بگم: «دوست دارم با او ازدواج کنم.» اما جرأت نمی‌کردم. تجربهاي نداشتم و خجالت می‌کشیدم از کسی دیگر هم کمک بگیرم تا واسطه آشنايی ما بشود. شماره‌ی موبايلم را در کاغدی نو
زكریا مى‏گوید مسیحى بودم و در مسیحیت متعصب، مسلمان شدم، و خوشحال بودم، به‏مكه رفتم، خدمت حضرت صادق (علیه السلام) رسیدم فرمود اگر پرسشى دارى، بپرس. عرض كردم: خانواده‏ام مسیحى هستند، تنها مسلمان آن خانواده منم، مادرم كور شده، من به ناچار با آنان زندگى مى‏كنم، زیرا پدر و مادرم جز من كسى را ندارند، دوست دارند با آنها هم غذا شوم و از ظرف آنان آب بخورم، فرمودند پدر و مادرت گوشت خوك مى‏خورند گفتم نه، با خوك تماسى دارند؟ گفتم: نه. فرمود: از آ
خیلی وقتا چیزايی که  هیچ وقت بهش فکر نمیکنی،برات جوری رقم میخوره،که خیلی زجرت میده،مثلا بیمارستانی که بالاتر از ساعی بود و من هزارن بار پیاده یا با ماشین از جلوش رد شدم،و همیشه که رد میشدم دلم به حال کسايی که جلوی درش وايساده بودن میسوخت،پیش خودم  میگفت اخی طفلی ها چقد سختشونه ،ولی خودم بعد ده سال جاي همون بیمارستان ايستاده بودم و کلی حالم بد بود و خودم رو بسته بودم به همون پاکت سیگاره تو جیبم،بعضی وقتا فکرشم نمیکنی ولی دنیا میچرخه ، زمین گ
ترجمه صفحه ۸۹_______________________________اِماي عزیز، من یک مشکل دارم ، و به کمکت احتیاجدارم. پدر و مادر من واقعا سختگیر هستند و هیچوقتنمیگذارند کاری انجام بدهم! براي مثال ، زمانی که بادوستانم به بیرون میروم، مادرم همیشه میپرسد، "کجاداری میروی؟ داری با چه کسی میروی ؟"دو ماه پیش یک گوشواره گرفتم و پدرم واقعا عصبانیبود.او مرا مجبور کرد که آن را در بیاورم. پدر و مادرممیخواهند هرکاری که انجام میدهم را کنترل کنند. اما منهجده سالم است!
ادامه مطلب
بریانی یا بریان چیست؟
شايد اسم غذاهاي محلی اصفهان مثل قیمه ریزه را نشنیده باشید اما اسم بریانی  را بدون شک شنیده ايد. که البته اسم صحیح آن بریان یا بریون است. در شهر زیباي اصفهان جايگاه خاصی دارد. البته اسم بریان در نقاط مختلف جهان روی غذاهاي مختلفی گذاشته شده ولی بریان یا بریانی اصفهان از گوشت گوسفند تهیه میشود که آبپز و سپس چرخ شده است. اين گوشت بعد از آن همراه با دارچین و نعنا در کفگیرهاي مخصوص ریخته شده و روی آتش پخته میشود. بریانی را معمو
حسد. تهمت. تهمت!
حسد. زخم زبون. زخم زبون!
حسد. حق رو ناحق کردن. حق رو ناحق کردن!
حسد. حق الناس. حق الناس!
حسد.
فخرفروشی!!
حسد. و . چیزهايی است که از کلاس درس اخلاق یاد گرفته بود.
حالا هم حتما" آنجا کلاس هاي درس شهادت است! هه. نشستم نگاه میکنم جنگی رو که میدونم برنده اش کیه نگاه میکنم و منتظرم منتظر حق ناحق شده مان منتظر کوتاه شدن دستتون از سرنوشت ما
منتظر خدا♡

 
سلام خدمت همه کاربراي عزیز و فهمیده
بنده اين وبلاگو خیلی دوست دارم و نظرم اينه که اينجا میتونم خیلی چیزها یاد بگیرم
گاها بعضی دوستان اين قدر مطالب خوب و پخته شده و ازروی تجربه هاي خودشون میگند که من واقعا احساس میکنم  چشمم به بعضی از واقعیتها روشن میشه
ولی‌ از همه بیشتر اون نظراتی که خالی از احساسات و عقده ها و کینه ها بوده روی من تاثیر مفیدی گذاشته
من گاها اگر وقت داشته باشم سعی میکنم خیلی از پست ها و حتی بعضی از پست هاي قدیمی و نظرات بعضی ا
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:چهارم ابتدايی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برايم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌هاي دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اينکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم.
باز فیلش یاد هندوستان کرد ،اين جمله شايد کوتاه باشد اما نصف زندگی بنده، با اين جمله ی کوتاه گذشته است . از کودکی یکی از آرزوهايم اين بود که مدیر عامل شرکت بشوم. روزی معلم انشا اين موضوع را روی تخته نوشت” اگر مدیر عامل بودید، چه می کردید؟” همه ،تندو‌تند با هیجان شروع به نوشتن کردند جز من که نشستم دم پنجره ‌و بیرون را تماشا می کردم! معلم دلیل ننوشتنم را پرسید :درجواب گفتم:” هیچی منتظرم تا منشی ام بیايد و برايم تايپ کند” اين را هم بگویم که من قو
باز فیلش یاد هندوستان کرد ،اين جمله شايد کوتاه باشد اما نصف زندگی بنده، با اين جمله ی کوتاه گذشته است . از کودکی یکی از آرزوهايم اين بود که مدیر عامل شرکت بشوم. روزی معلم انشا اين موضوع را روی تخته نوشت” اگر مدیر عامل بودید، چه می کردید؟” همه ،تندو‌تند با هیجان شروع به نوشتن کردند جز من که نشستم دم پنجره ‌و بیرون را تماشا می کردم! معلم دلیل ننوشتنم را پرسید :درجواب گفتم:” هیچی منتظرم تا منشی ام بیايد و برايم تايپ کند” اين را هم بگویم که من قو

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله دانلودها ديوارجامعه شناسي دبيرستان ترنج shikpro مهندسی -مذهبی-جالب وخواندنی جزوه خلاصه حقوق مدني 8 امامي پيام نور خبرنگار بهشت وب سایت مقاله و تحقیق دانشگاهی 19648693 مجله اینترنتی پرستو