نتایج جستجو برای عبارت :

وقتی پشت پنچره اتاقم نشسته بودم صدای آمد

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم درمورد خودمه خونه ای ما تو یه روستایی خیلی قشنگه خونه ای ما کنار راه اهنه که هنوز ساخته نشده خونه پسر داییم کمی از خونه ای مادور تره منو پسر داییم همیشه باهم بودیم من وقتي هشت سالم بود همیشه از تاریکی میترسیدم هنوز هم میترسم طرفایی نه سالم بود که یه شب خواب عجیبی دیدم مثل خواب در بیداری بود ساعت چهارو نیم بامداد بود من همیشه وقت اذان بلند میشدم تا مامانمو بیدار کنم وقتي بلند شدم صداي اذان به گوشم نمیخورد به
انشاء درباره درون یک فضاپیما که روی ماه فرود امدید
همیشه آرزوهای ما به صورت یک خیال در ذهن ما پرورانده می شود تا در نهایت به زودی به تعبیر برسند و خیلی زود به آن دست یابیم. در یکی از همین روزها وقتي که پشت پنجره ی اتاقم نشسته بودم به رویای همیشگی ام فکر کردم. به رویایی نشستن در فضاپیما و رفتن به کره ی ماه! با بستن چشمانم این خیال خیلی سریع به واقعیت رسید تا به خودم جنبیدم دیدم که در فضاپیمایی نشسته ام که پر از دکمه های عجیب غریب و رنگارنگ است که
معلوم نیست این ترم چی بشه، دقیقا بین زمین و آسمون گیر کردیم، نمیدونیم بخونیم، نخونیم، چی بخونیم، و. 
ولی اصلا دوست ندارم حذف ترم کنم و یه ترم عقب بیافتم:(
پیام معاون آموزشی رو که خوندم گفته بود تابستون کلاس داریم. خب اینم از این. تابستون پر. 
بگذریم
فعلا سعی می کنم زندگی را زندگی کنم. 
صداي جیک جیک گنجشک ها از پشت پنجره میاد تو اتاقم. همراه با صداي باد. اونقدر به این صداها عادت کرده بودم که هیچ وقت نمی شنیدمشون. عادت چه می کنه با آدم. 
پنجره ی اتاقم رو باز کردم و از هوای زمستونی شهرم لذت بردم!!
گوله های برف خیل اروم و کم میباریدند و گاهی  یکی از اون گوله های
برف ریز میزه روی گونه ی من که تا 
نصف تنم رو بیرون پنجره برده بودم مینشستن
زندگیم خیلی تکراری و کسل کننده شده بود من هیجان میخاستم 
یه اتفاق کوچکیکم هیجانیکم لبخندیکم گریه؟آهه 
زندگیم پر شده از ارامشموزیک های ملایم
کتاب های عاشقانهقهوه ی تلخ  روی میزم
من عاشق این ارامشمپس چرا انقد خسته ام؟!
شاید واقعا نیاز به ت
ابوعثمان میگوید : من با سلمان فارسی زیر درختی نشسته بودم ، او شاخه خشکی را گرفت و تکان داد تا همه ی برگ هایش قرو ریخت .انگاه به من گفت : نمیپرسی چرا چنین کردم ؟گفتم : چذا چنین کردی ؟ در پاسخ گفت: یک وقت زیر درختی در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم . حضرت شاخه حشک درخت را گرفت و تکان داد تا تمام برگ هایشفرو ریخت . سپس فرمود سلمان ! سوال نکردی چرا این کار را انچام دادم ؟ پپرسیدم : منظورتان ازین عمل چه بود؟فرمودند : وقتي که مسلمان وضویش را به خوبی گرفت ،
دلم برای تخت خوابم  برای صداي بادی که به پنجره اتاقم میخورد و من را یاد آلمان می انداخت، تنگ شده است. دلم برای پنجره اتاقم که میتوانستم نور چراغ های دور دست را از آنجا ببینم و به یاد شبهای آرام اروپا بیوفتم  تنگ شده است. برای تمام کتابهای کتابخانه ام و برای تمام آن لحظاتی که میتوانستم در تنهایی های خودم در مورد آینده ام رویاپردازی کنم و تصمیمات بزرگ بگیرم، دلتنگم.
برای تمام آن روزها دلتنگم.  
آخرین باری که دیدمش سرشو تکیه داده بود به در و سعی می‌کرد آرامشش رو حفظ کنه من کجا بودم؟ اون طرف در روی صندلی نشسته بودم یا نه بذارین درست ‌تر بگم قرار بود روی صندلیا نشسته باشم اما مگه استرس امون می‌داد راه می‌رفتم از این طرف راهرو به اون طرف راهروپوست لبم رو کنده بودم و هیچی از ناخنام باقی نمونده بود که یه دستی سرمو آورد بالا و دستم رو گرفت و با چشماش به چشمام خیره شدیه چیزی گذاشت تو دستام و گفت این ارزشمندترین چیزیه که من دارم و باهاش آر
موضوع انشا: نسیم مادری مهربان
زندگی زیباست چشمی باز کن / گردشی در کوچه و باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست / عینک بدبینی خود را شکست
نسیم به پنجره ی اتاقم ضربه ای زد . مرا از فکر و خیال بیرون کشید . پنجره ی اتاق را باز کردم . نوازش نسیم را در جای جای صورت خود احساس کردم . حس خوبی سراسر وجودم را فرا گرفت . انگار باری دیگر متولد شده بودم . ناگهان دیدم که نسیم زوزه کشان از لا به لای درختان عبور می کرد . و چنان برگ درختان را تکان می داد که بلبلی که روی ش
بسم الله النور
خب!
بهتره بگم من از اون دسته از دخترایی بودم که با ازدواج یکی از دوستام در سن شانزده سالگی، ازدواج تو سرم رژه میرفت 
یکی از روزای قشنگِ تابستون! من تو اتاقم بودم که به دوستم زنگ زدم
بوق بوق و باز هم بوق.
که فاطمه تلفنو برداشت و شروع کردیم به صحبت که گفتم چه خبر کجایی چه میکنی؟ تازه میخواستم شروع کنم به پرسیدن درباره اینکه اون خواستگار طلبه ای که داشتی چی شد؛  که گفت؛ ان شاءالله با آقامون.
گفتم جاااان! آقامون!
ازدواج کردی؟
نه باب
خیلی وقتا چیزایی که  هیچ وقت بهش فکر نمیکنی،برات جوری رقم میخوره،که خیلی زجرت میده،مثلا بیمارستانی که بالاتر از ساعی بود و من هزارن بار پیاده یا با ماشین از جلوش رد شدم،و همیشه که رد میشدم دلم به حال کسایی که جلوی درش وایساده بودن میسوخت،پیش خودم  میگفت اخی طفلی ها چقد سختشونه ،ولی خودم بعد ده سال جای همون بیمارستان ایستاده بودم و کلی حالم بد بود و خودم رو بسته بودم به همون پاکت سیگاره تو جیبم،بعضی وقتا فکرشم نمیکنی ولی دنیا میچرخه ، زمین گ
خانه را که تعمیر کردیم، اطراف پنجره را گچ نگرفتیم. دیشب از روزنه های کنار پنجره یک گنجشک سیاه بخت وارد اتاقم شده و خودش را دیوانه وار به در و دیوار میکوبید. دمش کنده شد، بالهایش تمام زخمی شد. 
من در همان حالت خواب و بیداری، پنجره اتاق را باز کردم تا خودش را نجات بدهد. در همان حال به رخت خواب برگشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. 
با صداي اذان که در گوشم سوت کشید بیدار شدم و به اطرافم نگاهی انداختم. هوا خیلی سرد و کشنده بود و من تنم در برابر سرما نازک و
 
محمد هادی چرخکان(میم-فانی)
كنج مسجد نشسته بودم همه منتظر آمدن امام جماعت بودند. چند دقیقه ای از اذان گذشته بود كه امام جماعت تنومند مسجد، وارد شد. من كه در حال خودم بودم با صداي صلوات جماعت به خودم آمدم. نماز شروع شد. در مسجد ما، خود امام جماعت میكروفن دارد و به همین خاطر موذنی نیست. سجده ركعت دوم كه رفتیم در سجده، صداي ذكر امام نیامد. تا اینكه بلند شد و كم كم همه متوجه شدند و سر از مهر بلند كردند. در ركعت سوم هم به همان شكل، ذكر سجده امام جماعت ب
 وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت:”متشکرم”.میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.من عاشقشم.اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.تلفن زنگ زد.خودش ب
شیومین:تقریبا داشت خوابم می برد. خمیازه کشیدم و چشمامو بستم. بلا فاصله یه صدايی از بیرون اتاق اومد!چشمامو باز کردم و نگاهمو تو اتاق چرخوندم. گوشمو تیز کردم که اگه اجباز صدايی اومد بشنوم.+ ای بابا. حتما خیالاتی شدم. چرا الکی می ترسم?!خواستم دوباره چشمامو ببندم که یکی صدام کرد._ مینسوک.چشمامو باز کردم. لوهان بود._ مینسوک من می ترسم.+ ها؟. از چی می ترسی؟_ کریس.صداش می لرزید ولی صورتش بی حس بود. یه جورایی ترسناک شده بود.+ کریس؟ ولی اونکه. صبر
ابتدا روز ها از پی هم میگذشتند و من زندگی خوب و عاااالی داشتــــم.
من خیلی میخندیدم و به قول بچه هامان پیسر خنک و سبک مغز و البته دوجنسه ای بودم. خب نمیدونم چرا این حرفو بهم میزنن !!!
بعدش یه شب تلخ و سیاه و غمناک من داشتم طبق معمول گند کاری میکردم و این و اونو سر کار میذاشتم و کرم و میریختم و اینا که .
دختری به اسم ( یادم نمیاد الان ) اومد. خخخ یه همچین مخملی بود .
احساس کردم ژیگریه واس خودش .
اون روز دوشنبه بود ساعت 12 شب . من این جوری توی اتاقم
نگارش و ترجمه: یعقوب پغار
در سال ۱۳۸۶ هـ ش بود که توفیق انجام مراسم حج نصیبم گردید. در سرزمین وحی مسلمانان زیادی را با ملیت های مختلف ملاقات کردم که برخی مسلمان زاده و برخی تازه مسلمان بودند.
یک روز پس از نماز عصر در مسجد الحرام نشسته بودم که متوجه شدم در سمت راست من جوانی که ظاهرا چهر
خواب بودم و مریض روزی که حدودای ساعت ده یازده صبح زنگ زدی و من صداي زنگ گوشی رو قطع کرده بودم .بیدار که شدم تو وضعیتها دیدم که عصبانی شدی .حرفی نزدم . کمی فکر کردم .من که طاقت جواب ندادن به تو رو نداشتم .هیچ وقت این توان رو نداشتم و اصلا دوست نداشتم که بتونم و جواب تلفنت رو ندم .اما این بار اتفاقی افتاده بود به نفع تو بود .من به این نقطه رسیده بودم که با بودنم به تو آسیب خواهم زد .وقتي از خواب بیدار شدم که حدودای ساعت یک و نیم بود خیلی توی فکر
کنکور سرنوشت سازنشسته بودم و داشتم درس میخوندم که تو کنکور ، رشته پزشکی قبول بشم .من : ای خدا هنوز تست هام رو نزدم ، امروز باید ده صفحه تست بزنم ، باید تو رشته پزشکی قبول بشم
 مثل نویسی برو کار می کن ،مگو چیست کار ♦️
◀️گوشی ام که روی میز بود به لرزه درآمد،می دانستم دوباره پیام داده،خسته شده بودم ازاینکه هر روز به من قول می داد که یک کار درست حسابی پیدا می کند،اما هر روز بدتر از دیروز. به سمت گوشی رفتم وپیام را باز کردم نوشته بود: امشب می خوام بیام خونه تون»چی؟ وای! چی نوشته بود؟خونمون!
اول باید با پدرم صحبت می کردم،نه اصلا اول م صحبت میکنم ،نه!خوب نیست.با درماندگی گوشی راروی تخت پرت کردم،می دانستم اگربا
بسم الله
کم کم دارم نگران سرعت گذر عمر می شوم.انگار همین دیروز بود که خانه ی مادربزرگ نشسته بودم و شروع کرده بودم به تایپ کردن قصه ی نوزده سالگی.امروز هم قصه ی بیست سالگی را می نویسم و به تاریخ می سپارمش!:)
تابستون پارسال فووووق العاده بود.دوره ی الصافات پنجره هایی واسم باز کرد که تونستم دنیاهایی رو ببینم که حتی از وجودشون بی خبر بودم!اعتماد بی اندازه ای که بهم شد و اجازه ی رشد بهم داد.
بعد هم مسئولیتی که مهرماه بهم داده شد و مثل آهن آبدیده شدم!
موضوع انشا: صداي زنگ آخر
واقعا سخت است بدانی می توانی خیلی بهتر از این باشی ولی نیستی ، یکهو صدايی وسط حرف هایمان افتاد ، این صدا از کجا می آمد ؟ !¡!
آنقدر گرم گفت و گو با معلم فلسفه بودم که متوجه ی گذر زمان نشده بودم . انگار خشکم زده بود ، همه از کلاس بیرون رفتند ، معلم هم با خداحافظی کوتاهی از من جداشد.
خیلی سخت است بدانی ، صداي آخرین زنگ مدرسه ات راشنیده ای و نتوانی جبران کارهای نکرده ات را انجام دهی .
اتمام سال تحصیلی .
نظر شما در مورد این انشا چ
یه روزی داشتم یه فایل صوتی گوش میدادم . 
میگفت:" کیو دیدی با درد دل کردن آروم بشه؟ درددل میکنی بدترم میشه! حتی اگه کاملا حق با تو باشه" 
واقعا خیلی بدتر شد و یه چیزیم بدهکار شدم، مظلوم تاریخ منم :-/ .
پ.ن: بعد یک هفته سوار‌ماشین شدم اینقدر خوشحال شدم(دقیقا حس از زندان آزاد شده ها) که کلا یادم رفته بود خونه منتظرن تا من خرید کنم برگردم! اخرم دست خالی برگشتم :| 
پ.ن: رفته پایه گلدون خریدم ۴ تا گلدون اوردم تو اتاقم -_- الان دیگه خودمم تو اتاق جا ندارم :-/
پاورپوینت خلاصه کتاب ای کاش وقتي 20 ساله بودم میدانستم
دانلود پاورپوینت ارائه کلاسی خلاصه ای از کتاب ای کاش وقتي 20 ساله بودم میدانستم، در حجم 23 اسلاید. این کتاب در واقع به شما می آموزد که چطور از تمامی ظرفیت‌های وجودی تان در دوران جوانی بهره مند شوید. بوسیله آموزش و انگیزه واقعی دادن شما خواهید آموخت که در هر دورانی از زندگی تان به بهترین راه حل ها فکر کنید و .

همین حوالی
داستان روح پیرمرد
وقتي چهارده سال داشتم پدر و مادرم از یكدیگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر كوچكم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مكان كردیم. از آنجا كه من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زیادی را در كنار آنها می گذراندم ولی آن زمان كه ، خواهر و برادرم به آن جا رفتیم بیش از هر زمان دیگری فعالیت های ارواح را احساس می كردم.
نمی دانم درست است یا غلط ولی بارها شنیده ام ارواح از بچه ها انرژی می گیرند و من، در آن زمان كه سه بچه در آ
پستچی؛ قسمت نهم
رییس کل، سر علی را بوسید و گفت: به دکتر بگید بیاد. چیکار کردین با حاج علی پلنگ ما؟بعد محکم به پشت علی زد و گفت: هنوزم، مثل شبای عملیات، حرف گوش نکنی آره؟ پاشو بریم تو اتاقم.یکی از برادرها گفت: پس پرونده؟رییس لحظه ای ایستاد. خشمی مثل خمپاره در صورتش بود که می توانست تمام ساختمان را با آن منفجر کند. نگاهش مثل مین، همه را سر جایشان میخکوب کرد.گفت: هیچ میدونین کیو گرفتین؟ پس لال شین. پرونده مختومه! حاج خانمم بفرستین بره.
نمی دانم چرا ا
كنار پنجره نشسته ام و گرمای مطبوع بخاری سرمستم كرده است. باران نم نم بر شیشه های پنجره می نشیند و با صداي چك چكش توجهم را به خودش جلب می كند. لطافت باران ، سرخی برگ های درختان جنگلی را چشم نوازتر كرده است. لحظه ای پنجره را همچون قاب عكسی می بینم كه آسمان، جنگل و تپه های سبز تیره را در خود جای داده است. در گوشة پایین سمت راست این تابلوی زیبا، رودخانه ای با صداي خروشانش جلوه گری می كند. به یاد امواج خروشان نگاهش می افتم كه در پیچ و تاب زندگی كاشانة د
ببین منو! داری میبینی منو؟ من هنوزم هر آهنگ بی‌کلامی که دلمو بلرزونه، یا فکر کنم یه روزی ممکنه دلمو بلرزونه، سیو می‌کنم. واسه تئاترم! واسه آرزویی که از وقتي فهمیدم یه روزی به‌دستش شاید بشه آورد، داشتم زندگی میکردمش. واسه اون استیج لعنتی ای که همه ی عمر خواستم روش پا بکوبم. بخندم. اگه صدامو میشنوی، اگه این یه کمدی لعنتیه، هیچ‌جاش خنده‌دار نیست. من نمی‌خندم. من دارم میسوزم. قلبم داره میسوزه از مرور خاطراتی که میتونستن رقم بخورن یه جای تاریخ
نگاهی به نقاشی جای دستهامون، خطوط کج و معوج و نقاشی‌های زیبایی که روی دیواریه‌ی حمام کشیده بودیم، افتاد وباعث شد لبخند ثابتی گوشه‌ی لبم بنشینه.
چون راحت نبودم بالا حمام کنم، محسن اینجا رو برام درست کرده بود، قربون دل مهربونش برم.
تنی به آب زدم، غرق لذت شدم، حس خیلی خوبی داشتم، آب خستگیم رو شست.
به اتاقم برگشتم، کمی سرد بود درحالی‌که با حوله موهام رو خشک می‌کردم با اون دستم لبه‌ی پرده روگرفتم، پرده رو دور تخت و بخاری کشیدم که گرماش بیرون ن
نزدیك نه سالگیهایمدرست شبیه قبل از آن، آنوقت كه هوز به احساس گناهكار بودن به خاطر پس و پیش شدن و خوانده نشدن نمازهایم، خو نكرده بودم، تقریبا هر روز بر روی تاب بزرگ فی توی حیاطمان می نشستم. رو برویم گوشه ی باغچه: درخت بهی بود و كنار باغچه، حوضی" آبی" ولی همیشه خالی و پشت سرم درخت پیوند خورده ی سیبی كه هیچوقت سیب نمی داد. مابین این دو درخت و به سمت حوض، نشسته  بر روی تاب، می رفتم و می آمدم و با موسیقیی كه از صداي مكرر قژ.قژتاب فی با میله
به نام خدااومدم بنویسم یذره تا وقت خالی دارم
البته اونقدام خالی نیس ولی شاگردم پیام داد ک کاری براش پیش اومده و جلسه رو کنسل کرد.اگه معلمه یه کلاسه گروهی بودم الان سر کلاس بودم و به حاضرین درس میدادم و گور بابای غایبین، اما الان خصوصیه و کلاس تموم میشه با نبود همون یک نفر! الان تو ماه خرداد عه و میشه گفت سه ماهه تدریس رو شروع کردم، خب این اولین باره همچین حرکتی از یه شاگرد میبینم که بد موقع و یهویی کلاسو کنسل میکنه، راستش بدم اومد! غر هامو هم ب

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله هيلارين emohtava بهترین سایت روزگار نوشت دانلود فایل مطالب اینترنتی منبع مبانی و پیشینه نظری عکس انیمه | پیک انیمه | PicAnime کلینیک شنوایی سنجی چاپ تابلوفرش و تابلومخمل